الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

442

الخصال ( فارسى )

بخواند به آن حضرت ميرسيم چون بخورنق رفتند در اين ميان كه داشتند نهار ميخوردند يك سوسمارى بر آنها در آمد آن را شكار كردند و عمرو بن حريث آن را بدست خود گرفته كفش را گشود و از روى استهزاء گفت اين امير المؤمنين است با او بيعت كنيد آن هفت كس با او بيعت كردند و هشتمين آنها خود عمرو بن حريث بود و شب چهار شنبه حركت كردند و روز جمعه در حالى كه امير المؤمنين خطبه ميخواند دسته جمعى وارد مسجد مدائن شدند چون از در مسجد وارد شدند امير المؤمنين ( ع ) به آنها نگاه كرد و فرمود اى مردم براستى رسول خدا ( ص ) هزار حديث به من راز گفت كه در هر حديثى هزار باب بود و براى هر بابى هزار كليد است . من شنيدم كه خداى عز و جل ( در سوره بنى اسرائيل آيه 71 ) ميفرمايد روزى كه هر مردمى را با پيشوايشان ميخوانيم من براى شما به خدا سوگند ميخورم كه روز قيامت هشت تن را با پيشواى خودشان كه سوسمارى است مبعوث مىكند و اگر بخواهم هشت را يكان يكان براى شما نام ببرم ميتوانم . اصبغ بن نباته گويد كه ديدم عمرو بن حريث از خجالت و ملامت چون شاخه خرما سر به زير افكند زرارة گويد امام پنجم ( ع ) فرمود كه رسول خدا ( ص ) بعلى ( ع ) بابى آموخت كه از هر بابى هزار باب و از هر باب آنها هزار باب گشوده مىشود . امام ششم ( ع ) فرمود كه چون رسول خدا ( ص ) بيمار شد بدان بيمارى كه در آن وفات كرد فرستاد و على ( ع ) را خواست چون حضور او آمد سر بگوشش نهاد و پيوسته براى او حديث گفت چون بيرون آمد آن دو كس ( ابى بكر و عمر ) به او برخوردند و گفتند رفيقت با تو چه حديثى در ميان نهاد ؟ فرمود بابى از علم را با من گفت كه هزار باب از آن گشوده ميشد و از هر باب آن هزار باب ديگر گشوده مىشود .