الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
295
الخصال ( فارسى )
چيزهاى سنگين براى منزل فقراء و مساكين بدوش كشيده بود ، يك روز بيرون رفت و يك روپوش خزى بدوش داشت سائلى رسيد و در آن آويخت حضرت آن را گذاشت و رفت ؛ در زمستان جامه خز ميخريد و چون تابستان ميشد آن را ميفروخت و پولش را صدقه ميداد ، در روز عرفه جمعى را ديد كه گدائى ميكردند فرمود واى بر شما در چنين روزى از غير خدا سؤال ميكنيد ؟ براستى در اين روز اميد ميرود كه بچهها در شكم مادر سعيد و خوشبخت شوند ، كناره ميكرد از اينكه با مادرش هم خوراك شود به او عرض شد يا ابن رسول اللَّه شما نسبت بمادرت از همه كس بيشتر احسان و صله رحم ميكنى چگونه با او هم خوراك نميشوى ؟ فرمود براستى بد دارم كه دستم بلقمهاى دراز شود كه چشم او دنبال آن رفته باشد . مردى به او عرض كرد يا ابن رسول اللَّه بدرستى كه من شما را در راه خدا دوست ميدارم فرمود بار خدايا من به تو پناه ميبرم كه در راه تو دوست داشته شوم و تو مرا دشمن دارى . بر ماده شترى بيست بار به حج رفت و يك تازيانه بر او نزد و چون آن ماده شتر مرد دستور داد لاشهاش را زير خاك كردند تا درندگان او را نخورند در بارهء او از كنيزش پرسش شد گفت بدرازا سخن كنم يا كوتاه گفته شد مختصر بگو گفت هرگز در روز براى او خوراك نياوردم و در شب براى او بستر پهن نكردم ، يك روز بجمعى رسيد كه از او بد ميگفتند بر آنها ايستاد فرمود اگر راست ميگوئيد خدا مرا بيامرزد و اگر دروغ ميگوئيد خدا شما را بيامرزد . چون طالب علمى نزد او مىآمد ميفرمود مرحبا بسفارش شده رسول خدا سپس ميفرمود براستى