الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

142

الخصال ( فارسى )

همه باتفاق تصويب كردند كه با او وارد جنگ شويم و دستش را از تصرف در امور مسلمانان كوتاه كنيم . من با ياران خود براى جلوگيرى او حركت كرديم و از هر منزل به او نامه‌ها نوشتم نماينده‌ها فرستادم او را دعوت كردم كه از راه باطل برگردد و با من و مسلمانان هم داستان شود ، در جوابم نامه‌هاى تحكم آميز نوشت و آرزوهاى بى جا كرد و شروطى پيشنهاد كرد كه مورد رضاى خدا و رسول و مسلمانان نبود . در يكى از نامه‌هاى خود شرط كرده بود جمعى از اصحاب نيك پيغمبر را كه عمار ياسر در شمار آنان بود بوى تسليم كنم تا آنها را بخونخواهى عثمان بكشد و بدار زند . كجا ميتوان چون عمار يافت ؟ به خدا هر وقت پنج تن گرد پيغمبر بوديم او ششمى بود و هر وقت چهار تن بوديم او پنجمى بود ، خون عثمان را ميخواست با اينكه خودش و هم‌قطارانش و خاندانش كه شاخه‌هاى شجره ملعونه بودند مردم را به عثمان شورانيدند و او را بكشتن دادند در نتيجه چون شروط نارواى او را نپذيرفتم به من هجوم كرد و به سركشى افتخار نمود ، جمعى از قبائل حمير كه نه عقل داشتند نه بصيرت در دين دور خود جمع كرد و آنها را باشتباه انداخت تا از او پيروى كردند ، با مال دنيا آنها را فريفت و به طرف خود كشيد ما براى جلوگيرى از او بجبهه پيش رفتيم و خدا را حكم نموديم و پس از رفع عذر و اتمام حجت با او جنگيديم خداوند مانند هميشه ما را بر دشمنان خود و او