صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )

149

رسالهء سه اصل ( فارسى )

اشك چشم چشمه حيوان بس است * چشم بىخوابم لب خندان بس است ناله من ارغنون من بود * مصلحت بينم جنون من بود دارم از خون جگر خوش شربتى * كاسه چشم و رخ طبق كو رغبتى اشك ريزم روز و شب مشاطه‌وار * عقد رو سازم زدر شاهوار چون عروسان چهره را تزيين كنم * زيب رخسار آن دل خونين كنم گه زاشك ديده و خون جگر * كاسه و خوان مينهم زين ما حضر نور حكمت بس بود تزيين من * نيست زرق و مكر و كين آئين من من ندارم از خمول خويش عار * عار دارم با خسيسان در شمار عقل من گنج است و تن ويرانه‌ام * روح من شمع است و تن كاشانه‌ام صد چو پروانه فداى شمع باد * از وجودش روشنى در جمع باد گنج را در خاك كردن عاقليست * خاك را تعمير كردن جاهليست باشد اسرار درونم بيشمار * ليك كم بينم درون حق گزار كم گمان دارم دل بيننده‌اى * از درون چون ماه و خور رخشنده‌اى تا بيفروزم زبان از گفت دل * پس كنم از دل زبان را مشتعل مجلس افروزم زنور فكر دور * پرتو نور افگنم بر ماه و هور از درخت همچو طوبى ميوها * در تكانيدن دهم بهر غذا از درخت طيبه اندر ضمير * ميوها بخشم بدلهاى منير دختران فكر بكر خويش را * عقد بندم با دل حق آشنا ليك بيرون ناورم شمع و چراغ * اندرين باد مخالف در دماغ