صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
148
رسالهء سه اصل ( فارسى )
كافرم گر شعلهاى از سوز دل * مىفروشم با جهانى آب و گل ديدگانم بحر و كان من بس است * راز جان من جهان من بس است سيل مرواريد و ياقوت ار كنم * مىنشينم اشك ريزم دمبدم گر زفاقه ياد بحر و كان كنم * ديدگان خويش اشك افشان كنم گر دمى از مفلسى گردم حزين * از قناعت گنجها دارم دفين گر دمى از بى كسى ياد آيدم * با كلام حق شوم يار و ندم هر جراحت كز بدن بر دل رسد * چون به ياد حق شوم بيرون رود بند پرور همچو او نبود كسى * آفتابى مىنشنيد با خسى دختران فكر بكر خويش را * مىكشم در بر چو خوبان خطا صحبت آن نازنينانم خوشست * مجلس من با جوانان دلكش است از سخن كشورستانى مىكنم * وز براهين حكمرانى مىكنم خازن و گنجور دارم در درون * شكر لله نيستم خار و زبون دارم اندر سينه گنج شايگان * وام گيرد از دلم دريا و كان گنج باد آورد باشد در دلم * نفحه رحمان كند حل مشكلم لا تسبو الريح زين رو واردست * واردات دل نه هرگز شاردست ديدگان را هر دم اشك افشان كنم * قطرهها بر سينه بريان كنم رود اشك من مرا دارنده كرد * وين بنان من مرا بخشنده كرد رود اشك و سينه تابان من * كشت و كار من بس است و خوان من اشك چشم و اين دل سوزان مرا * آب شيرين باشد و بريان مرا