محمد تقي الأستر آبادي
19
شرح فصوص الحكمة
را ، كه حقايق محصّله امور موجود بالحقيقة باشد . و هيچ موجود بالحقيقة معدوم نتواند بود . و امر اعتبارى معدوم است . و درين مقام سخن ديگر است كه از پيشينيان نقل كردهاند ، و بعضى از متاخران نيز به كتاب خود نوشته . و آن چنان است كه وجود حقيقى است كه بنفسه مانع بود از بطلان و لا شيئيّت ، و هر چه بنفسه مانع از بطلان و لا شيئيّت نبود ، ( و ) به آن حقيقت مانع شود ؛ و آن را وجود حقيقى و وجود بالحقيقة گويند . و اين نبود الا ذات واجب الوجود . چنان كه تحقيق اين مقال به تفصيل اتمّ بيايد ، پس معنى موجود عام ما نسب الى الوجود بود ، خواه نسبت اتحادى و خواه نسبت ارتباطى . و اين معنى عامّ بود همهء موجودات را ، كه ممكنات به ارتباط وجود بالحقيقة موجود باشند ، و بنفسه وجود نداشته باشند . و اين مفهوم هستى اثباتى آن ذات را بود كه مانع است از بطلان و لا شيئيّت . و ( 7 پ ) اطلاق اين مفهوم بر ممكن چون اطلاق شمس بود بر آينه و آب ، آنچه مشترك است معنى ما نسب الى الوجود است اتحادا يا ارتباطا .