محمد تقي الأستر آبادي
7
شرح فصوص الحكمة
و چنين خاصّ گردد بعد از عموم ، تا آنچه ممكن باشد فرود آيد تا به اعمال جزئى و صناعات جزئيّه ، چون بنّائى و نجارى ، و هر يك از اين جزئيات چون به عموم ملاحظه كرده شود به الهى باز گردد . مثالش نسبت چون در تأليف لحنى بود و موسيقى بود ، و چون مطلق ملاحظه كرده شود از احوال موجود عامّ بود ، كه هيچ دو موجود از نسبت خالى نباشد ، چنان كه ديده شود ، از مقادير اجسام ، از افلاك و عنصر و گياهان و انسان و حيوان و اجزاى هر يك . كه اگر نسبت منطق بود خوش آيند بود چون حسن صورت ، و اگر اصمّ باشد ناخوش بود ، و همچنين صحّت و مرض و اعتدال كه در تن انسان يا حيوان ملاحظه كرده شود طب و بيطره ، و اگر مطلق ملاحظه كرده شود از فروع الهى و موضوع صناعت نبوّت شود « 5 » ، كه اعتدال عالم شناسد و انحراف مزاج كل . پس فلسفه موازى نظام وجود بود . و چنان كه وجود مطلق كه حقيقتش عين واجب است ، و پس از و عقول و نفوس و اجسام و اشخاصاند ، نخستين علم الهى بود ، و پس ازو رياضى و طبيعى و موسيقى و طب تا به صنايع جزئى رسد ، و هر علم به حيثيتى از نظام وجود مستنبط شود ، و به اعتبارى ازين سلسله منتزع ، و داناى به اين فلسفه به كل محيط باشد .
--> ( 5 ) - م « طب . . . شود » ندارد .