محمد تقي الأستر آبادي

93

شرح فصوص الحكمة

كند . و آنچه اين دو وجود از هم جدا تواند كرد عقل باشد ، چنان كه بياض را از جسم عقل تميز كند ، و عقل نيز صورت مقدّم بر هيولى در مىنتواند يافت به علّيّت و وجود . كه تشخّص و وجود صورت با ( 33 ر ) امورى باشد كه صورت آنها را قبول كند . و قبول از هيولى بود . و هيولى را نيز نتوان مقدّم تصوّر كرد ، كه بالقوة محض است . و چون حالّ در هيولى و صورت چنين است ، هيولى به سبب صورت نباشد ، كه بىصورت موجود متصور نشود ، از آن رو كه قوهء انفعالى محض است ، و هر علت بايد كه قبل وجود المعلول متصور شود « 103 » . پس بالفعل صورت علّت هيولى نباشد ، كه حالّ است در هيولى . و هرگز حالّ متصور نشود « موجودا بالفعل قبل وجود المحل » . ليكن عقل حقيقت صورت را هيولى تصور كند . و ما اينكه گفتيم كه مدام صورت پس از هيولى بود كه قوهء قبول انفصال خواهد ، مراد صورت شخص است . و اين مبيّن است كه قوهء قبول نخواهد الّا شخص صورت در خارج ، كه در خارج هر گاه صورت موجود شود با حدّى و نهايتى باشد . پس صورت از حيثيت هذيّت و تعيين محتاج به هيولى بود ، و هيولى محتاج نباشد به صورت معين ، كه قبول هر صورت كند ، از آن روى كه قابل صرف است . پس هيولى محتاج بود در وجود به طبيعت صورت مطلقه ، و صورت مشخص محتاج بود به هيولى . و چون هيولى و صورت را فاعل ديگرى است ، تواند بود كه موجد اين نحو ارتباط دهد دو موجود را ، چنان كه تاثيرى ازو به جسم رسد ، و حقيقت جسم ايجاد كند ، و مستتبع اين وجود افتد وجود قوهء انفعالى به عنوان مقارنت ، نه به اين عنوان كه اولا صورت پديد آيد ، و به واسطهء صورت هيولى ، كه صورت در خارج بىهيولى محال باشد ، بل حقيقت صورت را دخل باشد ، ( 148 ) ليكن صورت از آن روى كه آن صورت است دخل نداشته باشد در وجود هيولى . و تواند بود كه فاعلى امرى را موقوف

--> ( 103 ) - م : است