محمد تقي الأستر آبادي

90

شرح فصوص الحكمة

كه مقداريست متصل . پس او قابل انفصال است . و اين متصل از آن رو كه متصل است قابل انفصال نيست . چه اگر قابل انفصال بودى ، پس از طريان انفصال باقى بودى . و جسم متصل پس از طريان انفصال تشخص باقى نباشد ، كه گفتيم : تشخّص خارجى و وحدت خارجى متكافيان بالعددند . پس بعد از انفصال دو شخص باشد . كه دو وحدت دارد . و اين پيدا شد كه اتصال ذاتى است يا لازم وجود خارجى . و لازم وجود را كه مبدأ ذات باشد اوائل فلاسفه ذاتى گويند . ما را همين بس است در اثبات ، و در كار نيست كه گوييم : متصل ذاتى است ، يعنى جزء جسم است . و اگر كسى تجويز كند كه اين دو متصل يك شخص‌اند ، پس تجويز تواند كرد كه همهء اجسام عالم يك شخص‌اند ، چه تواند بود كه روزى از هم جدا شده باشد . و اين سفسطه است . پس جسم اول كه يك شخص بود معدوم شد ، و دو شخص پديد آمد ، كه هرگز يك شخص دو شخص نباشد . پس با اين دو شخص از كتم عدم پديد آمدند ، به اين معنى كه اين دو شخص را هيچ ارتباط نباشد با آن شخص اول ، يا نحوى از انحاى ( 146 ) ارتباط باشد . اول محال است ، چه بديهه حاكم است كه اين دو شخص از كتم عدم پيدا نشد ، ( 32 ر ) . و شخص اول معدوم بالمره نشد . پس پيدا شد كه امرى باشد با اشخاص صور در خارج كه موجود بود به تعاقب اشخاص صورت . و اين خود اشخاص صورت نباشد ، كه شخص صورت معدوم شود به طريان انفصال . و مباين شخص نيز نباشد ، كه بديهه حاكم است كه اين شخص منعدم بالمرة نشد . و حالّ در شخص هم نباشد كه حالّ نماند با فناء محلّ . پس محل باشد شخص صورت اتصالى را . پس جوهر بود ، كه شخص صورت اتصالى جوهر است ، و حالّ چيزى نيست . شنيدم كه ارسطوطاليس به كتابى نوشت دليل اثبات هيولى را كه : چنان كه موجودى بود خالى از قوه و انفعال ، بلكه فعليت صرفه مطلق بود ، موجودى بود