محمود سامانى
69
مناسبات ايرانيان با حجاز در دوره هاى مختلف تاريخ اسلامى ( فارسى )
خليفه مىدانستند ، محفوظ بدارد . فضل هنگامى كه نظر يكى از ياران خود را درباره مقايسه كار او با آنچه ابومسلم انجام داده بود ، پرسيد ، با مباهات مىگويد من خلافت را مانند ابومسلم ، از قبيلهاى به قبيله ديگر منتقل خواهم كرد تا به مخاطب خود بفهماند همه امور خلافت در دست اوست و هر كارى را كه بخواهد ، مىتواند انجام دهد و موضوع ولايتعهدى نيز به اشاره و تدبير او بوده است . درباره ارتباط فضل با امام رضا ( ع ) گزارش ديگرى وجود دارد كه بيانگر تسليم خلافت از سوى او به آن حضرت است . در واقع فضل مىكوشيد خلافت را از قبيلهاى به قبيله ديگر منتقل گرداند تا غرور خود را ارضا كند . هدف او اين بود كه نفر دوم پس از ابومسلم باشد كه موفق به كارى همانند او شده است . ازاين رو ، به اتفاق هشام بن عمرو نزد امام رضا ( ع ) رفت و گفت : اى فرزند پيامبر خدا ، آمدهام تا رازى را با تو در ميان گذارم ، مجلس را خلوت فرما . پس از آن ، سوگندنامهاى را بيرون آورد كه در آن قيد شده بود : شكستن اين قسم موجب عتق و طلاق است . و هيچ چيز كفاره آن نمىشود . سپس او و هشام بن عمرو عرض كردند : ما آمدهايم تا سخن حق و راستى را عرضه بداريم . ما دانستهايم كه حكومت از آن شما و اين حق متعلق به شماست . اى فرزند پيامبر خدا ، آنچه به زبان مىگوييم ، دلهاى ما نيز بر آن است و اگر جز اين باشد ، بايد بردگان خود را آزاد كنيم و زنان خويش را طلاق دهيم و بر من ، فضل بن سهل ، سى بار حج پياده خانه خدا باشد ، اگر مأمون را نكشم و خلافت را براى شما خالص نكنم و حق را به سوى شما باز نگردانم . امام رضا ( ع ) به ادامه سخنان آنها گوش نداد و آنها را سرزنش و لعن كرد و فرمود : « شما كفران نعمت كردهايد و ايمنى براى شما نخواهد بود و درخور من نيست به آنچه گفتهايد ، خشنود شوم » . هنگامى كه فضل و هشام اين سخنان را شنيدند ، دانستند كه خطا كردهاند . ازاين