محمود سامانى
70
مناسبات ايرانيان با حجاز در دوره هاى مختلف تاريخ اسلامى ( فارسى )
رو ، به امام عرض كردند : « ما در آنچه گفته و انجام دادهايم ، خواستهايم شما را بيازماييم » . امام به آنها فرمود : « دروغ مىگوييد و سخنها را از دل و با عزم و تصميم گفتهايد . جز اينكه مرا غير از آنچه انديشه كرده بودند ، يافتيد » . پس از آن ، فضل و هشام نزد مأمون رفتند و گفتند : اى اميرالمؤمنين ، ما با امام رضا ديدار كرديم و براى اين كه به آنچه درباره تو در دل دارد ، آگاه شويم ، وى را آزموديم و با او گفتوگو كرديم . مأمون گفت : « موفق باشيد » . هنگامى كه اين دو از نزد مأمون رفتند ، امام رضا ( ع ) به ديدار مأمون رفت . چون مجلس از غير آنها خلوت شد ، امام سخنان فضل و هشام را به آگاهى مأمون رسانيد و به او تذكر داد كه خود را از تأثيرات آنها نگه دارد . خليفه هنگامى كه سخنان امام ( ع ) را شنيد ، دانست كه راست و درست همان است كه او فرموده است . اگر اين داستان درست باشد ، نمايانگر آن است كه فعاليت سياسى دقيقى ، براى به صدا درآوردن زنگ خطر عليه حكومت در جريان بود و فضل مىكوشيد از اين راه براى خود پيروزى به دست آورد و موقعيت خود را كه پس از ولايتعهدى امام ( ع ) به تدريج تضعيف مىشد ، تحكيم بخشد . پيشنهاد او به امام رضا ( ع ) از دو حال بيرون نيست . يا در اقدام خود ، جدى و صادق بوده يا قصد ديگرى داشته و ظاهرسازى مىكرده است . اگر فرض كنيم جدى بوده و راست مىگفته ، غرض او از اين پيشنهاد چه بوده است ؟ آنچه را مىتوانيم از آن درك و تفسير كنيم ، اين است كه فضل با اين اقدام مىخواست امام رضا ( ع ) را در توطئه بر ضد مأمون و ترور او شريك گرداند تا هنگامى كه خلافت به امام برسد كه ولىعهد است ، بتواند زمام حكومت را قبضه كند و سلطه خود را بر دستگاه مستقر سازد . اگر امام در اين هنگام بخواهد از سلطه و نفوذ او جلوگيرى كند ، همدستى او را در توطئه قتل مأمون ، وسيله تهديد و محكوميت او قرار مىدهد . همچنين ممكن است تصور مىكرده است پس از ترور