محمد بن أحمد الفاسي المكي ( مترجم : محمد مقدس )

21

شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام ( فارسى )

همگى گوش به فرمان خداوند بودند . وقتى ابراهيم در وادى ، در پاى كوه ثبير با فرزندش تنها شد ، به او گفت : فرزندم ! من در خواب ديده‌ام كه تو را مىكشم . اسماعيل گفت : پدر ! هرچه را كه فرمان‌يافته‌اى انجام ده و خواهىديد كه بر خواست خداوند طاقت خواهم آورد . راوى مىگويد : گفته شده كه اسماعيل در اين حال به وى گفت : پدر ! اگر مىخواهى مرا بكشى دست و پايم را محكم ببند تا [ بر اثر دست و پا زدن ] از خون من بر تو پاشيده نشود و از اجرم كم نگردد ؛ چرا كه مرگ دشوار است و مطمئن نيستم كه در آن حالت دچار وحشت و ترس نشوم . دشنهء خود را نيز تيز كن تا راحت‌تر بتوانى مرا بكشى ، مرا به رو به زمين انداز و به پشت قرار مده كه بيم آن دارم نگاهت به صورتم افتد و دلت به رحم آيد و فرمان خدا را در مورد من اجرا نكنى . و اگر صلاح دانستى پيراهنم را نزد مادرم ببر تا تسلّاى دلش قرار گيرد . ابراهيم گفت : در اجراى اين فرمان خدا چه نيكو ياورى هستى ، فرزندم ! ابراهيم ، او را هم‌چنان كه خود گفته بود ، با طناب محكم بست ، آن گاه كارد خود را تيز كرد و سپس او را به صورت خوابانيد و از نگاه بر چهره‌اش خوددارى كرد و كارد را به طرف گلويش برد . در آن حال جبرئيل عليه السلام آن را برگرداند و از دستش گرفت و فرياد زد : اى ابراهيم ، تو به فرمان خدا عمل كردى ، اين گوسفند قربانى را بگير و به‌جاى فرزندت قربانى كن . ابن‌اسحاق مىگويد : حكم بن عُيَيْنَه به نقل از مجاهد از مقسم بردهء عبداللَّه بن الحارث ، از ابن‌عباس نقل كرده كه گفته است : آن قربانى را خداوند از بهشت برايش آورده بود و گويند كه مدت چهل پاييز چريده بود . فاكهى مىنويسد : ابن‌اسحاق گفته است كه يكى از نيكان اهل بصره ، به نقل از حسن گفته است : آنچه ابراهيم قربانى كرد ، بز كوهى بود كه از « اروى » بر بالاى كوه ثبير فرود آمده بود . فاكهى سپس مىنويسد : اهل كتاب و بسيارى از علما بر آنند كه قربانى ابراهيم كه به‌جاى اسماعيل سر بريده شد ، گوسفندى پروار و شاخ‌بلند و چشم‌درشت بود . آن گاه مىافزايد : محمد بن سليمان به نقل از قبيصة بن عقبه از سفيان از عبداللَّه بن عثمان بن هشيم از سعيد بن جبير از ابن‌عباس چنين نقل كرده است :