داود بن علينقى وزير وظايف

99

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

رسيديم ، الاغ ما را نگاهداشته بودند ، سوار شدم ، دويست قدمى از سر كوه دور تر ، دهى بزرگ كه تقريبا صد خانوار دارد ، اسمش « حديه » ، قدر كمى توقف كرده ، ناهار مختصرى خورديم ، هوا به قدرى سرد بود كه در آفتاب نشسته بودم ، باد سردى مىآمد ، درخت‌هاى زردآلو و شفتالوى بسيار ، همه غرق شكوفه بود . « طايف » را صاحب كتاب « منتهى الارب فى احوال العرب » مىگويد : از بلاد « حجاز » است كه « مدينه منوره » باشد ، و « ينبع » را مىنويسد از « تهامه » محسوب مىشود ، كه مقصود « مكه » است ، با اينكه « طايف » دوازده فرسخى « مكه » و « ينبع » نزديك « مدينه » است و خود او مىگويد « ينبع » بندر « مدينه » است ، چنانچه « جده » « بندر مكه » ، واللَّه العالم بحقايق الامور . قرن المنازل در اين بين صاحب خانه آمد كه رفقاى شما رفتند به « قرن المنازل » ، بسم اللَّه ما هم فورى برخاسته سوار شديم ، ديديم رفقا رفته بودند ، دو نفر عرب با ما خودشان به فضولى راه افتادند به جهت بلدى ، يك ساعت و نيم از « حدى » تا « قرن المنازل » راه است ، سرازيرى مختصرى و كوه است ، چند قدمى كه آمدند ، بخشش خواستند ، پنج قروش دادم ، دوباره چند قدمى ديگر كه آمدند به عربى گفت : يك مجيدى بايد بدهى كه من تا « قرن‌المنازل » بيايم . گفتم : نمىخواهم بيايى ! گفت : حرامى دارد ، شما را لخت مىكند ، گفتم بكند ، خنجرى در كمر داشت ، كشيد رو به « حاجى جعفر » ، كه ما را بترساند ، حقير هم ششلوله‌اى كه در « اسلامبول » خريده بودم و در كمر داشتم كشيدم ! گفتم : من هم تو را مىزنم ، « خنجر » را غلاف كرد . گفت نيم مجيدى بده ، گفتم نمىخواهم بيايى ، گفت نمىآيم و نشست ، ما هم غنيمت دانسته تند كرديم ، قدرى كه رفتيم رسيديم به « نخاوله » ، چهار نفر بودند ، او هم از عقب آمد و مىگفت : قاطر مال برادر من است ، بايد من بيايم ، قاطر را توجه كنم ، آنجا كه رسيديم به من بخشش كنى ، حقير هم گفتم چه عيب دارد .