داود بن علينقى وزير وظايف
100
سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )
اول ظهر به « قرن المنازل » رسيديم ، دهى است داراى پنجاه شصت خانوار ، منزلها [ ى ] خوب مثل دهات عجم دارد ، مسجدى كه « حضرت رسول كاينات » از آنجا محرم شدهاند ، مسجد كوچك ، بنائى از سنگ و گل ، يك راسته ستون دارد ، در وسط شبستان كوچكى است و مستطيل سقف است ، محرابى در وسط دارد خارج سقف هم تقريباً به قدر مسجد صحه دارد ، درى كوچك هم دارد ، پياده شده رفتم منزل ، قدرى انار خريده خورديم ، چند دانه تخممرغ هم خريده ، براى شب جوشانديم ، و فورى لخت شده به مسجد رفته محرم شديم ، چون خيلى خسته بودم ، به رئيس مكارىها كه همراه آمده بود اصرار كردم ، كه شب را در « هديه » يا « حديه » بماند و به او وعده دادم كه مخارج مال او را و خود او را بدهم ، راضى نشد و مىگفت شب سرد مىشود ، و بايد رفت به « كومه » ، و نيم به غروب مانده ، از « قرن المنازل » حركت كرديم ، اما چه نويسم كه تمام اهل ده بر حقير ريختند و بخشش مىخواستند ، آنقدر ازدحام كرده بودند كه افتادم ، بالاخره سوار شده گريختم . حق حشيش قدرى كه رفتم باز رفيق اولى پيدا شده بخشش و حق حشيش خواست ، پنج شش قروش گرفت كه همراه ما بيايد به « حديه » ، به محض گرفتن پول برگشت و ديگر بحمداللَّه او را ملاقات نكرديم . با « نخاوله » آرام آرام آمديم سر كوه ، دو و نيم به غروب مانده ، سر كوه رسيديم ، بالاى كوه خيلى سرد بود ، هر قدر پائين مىآمديم ، سردى كمتر مىشد ، سرازيرى ممكن نيست سواره آمد ، مالها را از سر كوه ول كرديم ، فورى مثل برق راه افتادند و از ما جلو شدند ، از ترس اسباب ، « حاجى جعفر » را گفتم ، با مالها برود ، حقير خودم و اهل منزل مانديم دو به دو ، و سرازيرى قدرى آمديم ، كوه سبز و خرم و درختهاى خرزهرهء بزرگ ، و درختهاى ارس كوچكتر ، و گردوى كوهى داشت . دو نفر از « نخاولىها » براى پرستارى و همراهى ما ماندند ، و همه راه مىگفتند عجله كنيد كه زود برسيم ، آفتاب غروب نكند ، ولى زن و پياده آن هم زن متنعّمه ، قدرى كه آمد