داود بن علينقى وزير وظايف

70

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

قدر دو فرسخى ، عمارت‌هاى مختصرى دور از هم ، مثل دهات و باغ‌ها و درخت‌هاى سبز و باغچه‌هاى سبز ، مثل باغات « كوهپايه ايران » به نظر مىآمد ، اما عمارت‌ها خيلى خوب ، باران هم به شدت مىباريد ، و سيل ازكوهها به طرف « بغاز » جارى بود ، خيلى خوب و باصفا بود . بعد از دو فرسخى ، كم‌كم عمارت‌ها وصل به هم ، و اندك اندك خيابانها و دو سه راسته ، عمارت‌هاى متصل به يكديگر ديده شد ، قلعه‌هاى سربازى هم كم‌كم به نظر آمد ، كم‌كم شهر وسعت زيادى پيدا كرد ، بازار و درشكه و كالسكه به نظر مىآمد ، هر قدر نزديك‌تر به « كُرْپى » مىشديم ، آبادتر و بهتر بود ، تا بالاخره يك ساعت و نيم به غروب ، دره وسعت پيدا كرد ، تقريباً دو سه مساوى اول « بغاز » شد و رسيديم لنگرگاه نزديك « كرپى » كه آبادى اسلامبول است . لنگرگاه اسلامبول نزديك آنجا كشتى كوچكى خيلى خوشكل ، با چرخ‌هاى قرمز رنگ و خيلى تند حركت آمد و از كشتى ما طناب‌هاى چند به او وصل كردند و كشتى را آن مىكشيد و مىبرد ، آتش‌خانه خود كشتى را ساكت كردند ، گويا در اينجاها آب « بغاز » قابل كفايت كشش چرخ كشتى بزرگ نيست ، كشتى در وسط دريا يعنى « بغاز » ايستاد ، فورى طراده‌هاى بسيار در اطراف حاضر شده و طراده‌چىها به جهت حمل حاج به كشتى آمدند ، با هم به تركى صحبت كردند ، گفتند چون باران مىبارد ، بايد يكى يك منات گرفت ، حاج هم ازدحام كرده بودند كه بروند ، حقير صحبت آنها را ملتفت شدم و گفتم پنج نفر يك منات ، اگر مىبريد خيلى خوب و الا حاج امشب در كشتى مىمانند ، آنها هم جدّ كردند ، يكى از آنها مىخواست راضى شود ، دو سه نفر ديگرشان با او جنگ كرده ، بلكه به گلوى او چسبيدند ، حقير ديدم اين قسم است ، به حاج گفتم برويد سر جاى خود ، فورى همه رفتند ، اينها كه چنين ديدند آمدند به التماس ، بالاخره هر سه نفر يك منات قطع كرده و به حاج گفتم برويد ، ريختند ميان طراده‌ها و طراده‌اى پانزده بيست نفر نشانيدند .