داود بن علينقى وزير وظايف

71

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

گمرك خانه حقير يك طراده براى خودم و دو نفر زنها گرفتم به دو منات و نيم ، و نشسته و فورى آمدم دم گمركخانه ، در روى آب خيلى بامزه بود ، به عين پوست گردويى كه بالاى درياچه حركت كند ، باد و باران با هم مىآمد ، دو سه مرتبه هم « كشتى طيّاره » ، از نزديك طراده گذشت ، كه حركت آب ، خيلى طراده را حركت مىداد ، زنها خيلى مىترسيدند ، ولى حقير بر اين حالت و اين باد و باران و اين طراده خنده‌ام گرفته و مىخنديدم ، و بيشتر باعث كج خلقى زنها مىشد ، تا رسيديم كنار و آمديم به خشكى ، خداوند را شكر كرديم ، باران مىآمد ، دم گمركخانه شخصى عمامه سفيد پيرمرد جلو آمد ، سلام كرد و به فارسى تكلم كرد و تذكره ما را گرفت و جوياى اسباب شد ، گفتم ندارم چون آدم‌ها و اسباب با حاجىهاى ديگر در طراده بودند ، فورى گفت بفرماييد ، حقير هم بدون حرف راه افتادم ، آمد جلو كوچه كالسكه كرايه كرد و ماها را نشانده ، حقير هم نپرسيدم به كجا و چه جا ؟ ما را آورد به « خوان بالتجى » ، دو اطاق گرفتيم ، اسم اين شخص « حاجى ملاحسين » و از اهل آذربايجان است ، چهار سال است در اسلامبول دلال است ، سابق هم در « مشهد » بوده است آدم خوبى به نظر نمىآيد . ساعت دو از شب آدم‌ها با اسباب آمدند ، شب را خوابيديم ، صبح زود « حاجى ابوالقاسم » تاجر تبريزى شهير به دستمالچى ، كه آدم خوبى و بسيار معقول و نجيب و خوش اخلاق درستى است ، و حقير هم برات و توصيه به او داشتم ، ديدن ما آمد ، برات را هم قبول كرد ، روز را رفتم قدرى راه رفتم ، تعريف « اسلامبول » بخواهم بنويسم ، نه امكان دارد و نه كتاب گنجايش دارد ، وانگهى همه كس نوشته و مستغنى از توصيف است ، فقط چيزهايى كه به نظرم عجيب مىآمد ، خواهم نوشت . كُرْپى عصرى را هم از طرف سفارت ، به احوال پرسى آمده بودند ، منزل نبودم رفتم دم « كُرْپى » « 1 » پلى است كه به روى « بغاز » از اين طرف « اسلامبول » به يك « اوغلى » كه طرف

--> ( 1 ) - پلى كه روى مرداب بسته شود يا از روى مرداب به دريا بريزد را كرپى گويند .