داود بن علينقى وزير وظايف
44
سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )
اول غروب كه كشتى حركت كرد مشغول بودند . جمعى هم از زن و مرد و روسها به ملاقات قنسول آمده بودند ، خود قنسول هم در عرشه نشسته بود تماشا مىكرد ، زن متكبّر فرنگى كه گويا زن حاكم آنجا بود ، پهلوى او نشسته بود ، « مشهدى هاشماوف » كه از « مشهد » به توصيهء جناب « تاجرباشى » ، انتظار ما را داشت ، آدمى فرستاده بود كنار دريا كه شما شب را نرويد و خيلى تعارف كرد ، حقير قبول مهمانى نكردم ، گفتم با كشتى مىروم ، آدم او رفت ، يك دانه هندوانهء خوب ، و يك دانه خربزهء بزرگ ، و چند دانه پرتقال تعارف فرستاده بود ، اوّل غروب كشتى لنگرها را كشيده ، و سوتك زده راه افتاد ، قنسول از بالاى عرشه به زبان « روس » تلفظى كرد ، يك مرتبه تمام سربازها جواب دادند ، دو مرتبه اين عمل تكرار يافت ، گويا دعا بر « امپراطور » بود ، آنها هم آمين مىگفتند ، مدتى هم سكنهء كشتى كلا [ ه ] هاى خود را در دست ، براى وداع با متوقفين حركت مىدادند ، و آن زن كه گفتم ، دستمال خود را حركت مىداد ، و مردها هم كلاه خود را حركت مىدادند . كشتى پشته واى دو ساعت كشتى خيلى خوب حركت مىكرد ، كشتى پشته واى و خيلى قشنگ و بزرگ ، و سه سال است ساختهاند ، اطاقهاى خيلى مزيّن ، داراى دو تخت خواب ، يك صندلى ، يك ميز ، يك تنگ بلور ، دو گيلاس ، يك شير آب به جهت شستن سر و رو ، و لگن چينى ، آيينهء بزرگ ، دريچهاى داشت به طرف دريا ، اين فقره كه ما منزل كرده بوديم ، در وسط كشتى بود ، دالانى در وسط داشت ، دو طرف اطاق ، هر طرفى ده اطاق داشت ، زنى « روس » كه بدخلق هم نبود ، خدمتكار بود ، خندههاى زيادى مىكرد ، انگشتر فيروزهء پستى ، اهل منزل به او دادند ، خيلى خوشنود شد ، جاى زنگ اخبار را نشان داد كه هر وقت من را بخواهيد ، اطلاع بدهيد . عرشه كشتى شب را تا دو ساعت دريا خيلى آرام بود ، يك ساعتى روى عرشه راه رفتم ، تماشا