شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )

76

سفرنامه منظوم حج ( فارسى )

قباى محمل مشكين به بر داشت * كمر را بسته از زريّن كمر داشت كشيده دامن خود را ز فراك « 1 » * زده بُد بر ميانش چست و چالاك حَجَر در آستانش پاسبان بود * رخ او بوسه گاه حاجيان بود به دل كردم خطاب اى دل كجايى * نظر كن در حريم كبريايى بگفتا اين به بيدارى است يا خواب * چنين دولت بود بسيار ناياب بگفتم اين به بيدارى است اى دل * مباش از رحمت يزدان تو غافل به زير بار صد من جرم و عصيان * نهادم رو به طوف كوى يزدان چو كردم هفت شوط قبلهء جان * سبك شد پشتم از ثقل گناهان به نزد مستجارش چون رسيدم * صفير از سينه چون بلبل كشيدم ز روى مدّعا كردم بغل باز * نمودم پيش ، جرم خويش آغاز چو دادم بر قلم عصيان خود را * تكاندم تا به ته انبان خود را پس آن‌گه بخت با من كرد سازش * كه ابر ديده‌ام آمد به بارش به سوى مدّعا چون راه جستم * به آب ديده جرم خويش شستم روان سوى صفا گشتم شتابان * تكانم دامن از گرد گناهان گنه بسيار بود و راه كوتاه * نمىشد سر به سر عصيان به آن راه به سعى هفتمين تقصير كردم * دل ويرانه را تعمير كردم روان گشتم ز مروه بار ديگر * به سوى خانهء دادار داور به كوى مغفرت چون راه جستم * ز زمزم جرم چرك خويش شستم ازو يك جرعه‌اى چون نوش كردم * غم و درد و الم فرموش كردم زلالش روح افزاى بدن شد * شفابخش دل بيمار من شد پس آن‌گه از سر نو باز احرام * ببستم بهر طوف حج اسلام

--> ( 1 ) . در لغتنامهء دهخدا آمده . فراك به معناى پشت در برابر رو و در عربى به معناى ظهر است .