شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )
53
سفرنامه منظوم حج ( فارسى )
سحر زد بانگ مرغ صبحگاهى * كه اى حجاج بايد گشت راهى ز جا آن كُه نوردان بار بتسند * به طوف كوهها احرام بستند بسى آمد سر حجاج بر سنگ * كه تا طى گشت آن ره هشت فرسنگ دهى روى جبل بُد حوض نامى * به گردون بردى از هر كس پيامى چو آن ره را ز جان سختى بريدند * در آن ده خرگه خود را تكيدند سحر ديگر جرس فرياد برداشت * ز دشوارى آن ره ، داد برداشت كه اين بيچاره حجاج جفا كش * نمىباشد در اين ره خاطر خوش ببايد معدن مس را بريدن * به كوهستان گوزنآسا چريدن دگر كردند باز آن خلق انبوه * روان گشتند تا بر قلهء كوه چه كوهى تا به گردون سر كشيده * ز تارى وحشيان از وى رميده سيهتر از جبلهاى جهنّم * دميده دم بر او از دور آدم به سوى قلهء كُهْ همچو موران * روان گشتند مردان با ستوران چو نُه فرسخ در آن كُهْ رخش راندند * ز رفتن چهارپايان باز ماندند چو در پا قوّت رفتن نديدند * شبى در معدن مس آرميدند سحر آن حاج مسكين بار بستند * ز سختى كتل زنّار بستند روان گشتند باز اندر جبلها * نماندى قوّت پا در جملها بسى مردند از حاج ، اسب و اشتر * بسى كردند مردم ، خاك بر سر همانا جان ز سختى بر نيايد * اگر آيد تمامى در نيايد همه افتان و خيزان پنج فرسنگ * بپيمودند ره را زار و دلتنگ كه شهر آگين از دور بنمود * به چشم مردمان چون سور بنمود در آنجا بارهاى خود گشودند * سجود و شكر ايزد را نمودند آگين دلچسب و شيرين سرزمين بود * ميان شهرها او بى قرين بود فرات از يك طرف بودى گذاران * كه از وى تازه مىشد دين و ايمان