شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )
54
سفرنامه منظوم حج ( فارسى )
ز صافى آن زجاج آبگينه * همى شستى غبار غم ز سينه ز هر سو باغهاى باصفا داشت * كه صد باغنظر « 1 » را زير پا داشت صفاى آن نه از آن و نه زين بود * تو گويى روح او حق آفرين بود و ليكن مردم شهرش تمامى * بدى خرد و بزرگ آن حرامى ( 9 ) ز بيم آن حرامىهاى رهزن * سيه بر چشمشان شد روز روشن نكرده لنگ از آنجا چاشتگاهى * شدندى آن فقيران باز راهى چه روزى بود كوچ آن ولايت * كه نتوان كرد وصفش را حكايت ز يك سو ازدحام روميان بود * از اين سو بيم مال و بيم جان بود چه گويم من از آن روز و از آن حال * چه گويم من ز بردن بردن مال ندانم چون حكايت بود آن روز * چو صحراى قيامت بود آن روز در آن شيرين زمين شد كام من زهر * ببردند آنچه بودند مردم شهر ببردند آنچه بود از حاج مسكين * نماندى چيز ، جز آهى به خورجين همه مال از كف خود بار داده * روان گشتند با پاى پياده برون رفتيم با صد محنت و درد * نماند از مالها در كف به جز گرد جرس فرياد مىزد داد از اين شهر * كه مىشد كام شيرينش چون زهر زمن بشنو مرو از راه آگين * كه هم جان مىرود هم مال هم دين طواف كعبه گر خواهد تو را دل * ز من بشنو برو از راه موصل چو زان وادعى عنان برتافتندى * امان گويا ز مردن يافتندى دگر بر كوهساران رو نهادند * غم اموال را يك سو نهادند اگر ارباب اگر درويش بودى * همه در فكر جان خويش بودى چو آن وحشى صفت انسان بدبخت * بريدندى سه فرسنگ آن ره سخت
--> ( 1 ) . از معروفترين باغهاى اصفهان .