شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )

52

سفرنامه منظوم حج ( فارسى )

فراز هر كُهى تا دامن چرخ * گرفته گوييا پيرامن چرخ رهش باريك چون جسر جهنّم * كه مىباريد از آن گوييا غم فرات از دامنش بودى گذاران * دهان بگشوده بودى اژدهاسان كه گر لغزد از آنجا پاى آدم * كشد او را به سوى خويش در دم ز بس سنگ سيه ديدم در آن راه * شدى عمر من بيچاره كوتاه جرس فرياد مىزد داد از اين سنگ * كه زنگم كر شد « 1 » و جمازه‌ام لنگ قضا را در چنين راه خطرناك * ز بيمش كرده بودم سينه را چاك به ناگه محملم بر كوه شد بند * شتر را پاى لغزيد از سر بند چو گرديد از فراز كوه غلطان * به من بخشيد عمر تازه يزدان كه از حجاج مرد كاردانى * رسيد آنجا ز روى پهلوانى تو گويى خضرِ راه من شد آن مرد * ستون در نعل‌گاه شتر كرد كه از غلطيدن او را داشتى باز * سپاس شكر ايزد كردم آغاز چو شش فرسنگ اين راه بلا * خيزمسافت شد بسى پيمانه لبريز كه تا شد منزل آن كُه‌ْنوردان * دهى بالاى كُهْ نامش قزلخوان سحرگه آن اجل برگشتگان باز * ز جا برخاستند از بستر ناز جرس زد بانگ كاى برگشته بختان * ببنديد از براى راه رختان ! كه مىبايد به گردون رفتن امروز * ز باريكى ره خون خوردن امروز دگر آن وحشيان كوه پيماى * گوزن آسا بجنبيدند از جاى كمر چون مور مىبستند محكم * گرفتند از براى خويش ماتم به گِرد هر جبل دَه بار گشتند * بدن را از تف خور مىسرشتند كه تا شش فسخ اين راه را بريدند * به شهر بربر ويران رسيدند

--> ( 1 ) . گويا بر اثر سنگ‌ها و تحرّك زياد شتر ، زنگ جرس به اين طرف و آن طرف مىخورده و سر و صدا مىكرده است .