شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )

49

سفرنامه منظوم حج ( فارسى )

هر آن كس را كه بُد اجناس وافر * گرفتندى عشور از آن مسافر ز بعد چار روز آن بحر مردم * براى كوچ آمد در تلاطم سحرگاهى بر باره نشستند * كمر را بهر رفتن تنگ بستند چون طى شش فرسخ آن ره نمودند * به چوبان گر پسى محمل گشودند سحر تنگ فرس‌ها را كشيدند * ز چوبان گر پسى چون بط پريدند جرس فرياد زد كى ره نوردان * بود تا هشت فرسنگ اين بيابان چو طى آن هشت فرسخ را نمودند * به چوگان‌دره بار خود گشودند نشان صبح را چون داد اختر * لباس تيره را شب كَنْد از بَر به ره حجاج بيت‌اللَّه فتادند * كمر بستند و بازو را گشادند ز بهر ره‌نوردى چست و چالاك * فرس از سم دريدى سينهء خاك عنان را تا سه فرسخ تافتندى * به شر ارزروم ره يافتندى ز ترس روميان كينه‌پرداز * نكردندى گره از بارها باز شباهنگام به هيجا آمد آن بحر * روان گشته از آن نزديكى شهر كمر را بهر رفتن تنگ بستند * ز كوه و دشت چون صرصر گذشتند چو بگذشتند از كوه و ز هامون * شدى منزلگه اندر باباخاتون چو مرغ صبحْ خوشخوانى بنا كرد * لواى صبح را گردون به پا كرد جرس فرياد زد كاى خلق انبوه * بود ده فرسخ اين صحراى پر كوه كمر را تنگ بايد بستن امروز * تن خود را ببايد جستن امروز كمر را تنگ بستند آن جوانان * به پشت زين نشستند آن جوانان [ حملهء روميان به كاروان حاجيان ] چو طى شد يك دو فرسخ آن بيابان * بناگه فوج رومى شد نمايان سر ره را گرفتند و ستادند * بنايى تازه بهر ما نهادند