شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )
38
سفرنامه منظوم حج ( فارسى )
بنازم باغبان اين زمين را * كه كِشته اين گل و اين ياسمين را چو سير آن كهستان را نمودم * به ابرو محمل خود را گشودم ز خويشانم در آنجا بُد جوانى * درآمد در مقام مهربانى بُدى سر خيل آن ده آن جوانمرد * مرا شد ميزبان ، مهمانيم كرد نكو بذلى بگسترد آن نكورأى * ز انواع خورش كردى مهياى به كوى آن جوان نيك فرسا * به آسايش غنودم يك شب آنجا سحر چون مهر عالمتاب سر زد * زمين را از شعار « 1 » خود به زر زد برون رفتم از آن وادى چو صرصر * نهادم رو به كوهستان ديگر چه كوهستان بدى از گل گلستان * چه كوهستان گلستان ارم خوان زده سر هر طرف گلهاى زيبا * ز هر سر عندليبى گشته شيدا فراوان جوىها هر سو گذاران * ز شيرينى بسان شيرهء جان هواى خوب و كوهستان گلرنگ * جمل راندم از آنجا تا دو فرسنگ جرس فرياد زد كى دشت پيماى * ترحّم كن در اين منزل فرود آى كه ره بسيار ناهموار باشد * شتر در زحمت و آزار باشد به نزديكى ده ويرانه بودى * به جز آب و علف ديرانه بودى بگفتندى كه اين گنبدكبود است * در اين وادى دهى بس بىوجود است فكندم بارهاى خود در آنجا * غنودم يك شبى لابد در آنجا چه گويم ز آن شبى كانجا غنودم * به پشه تا سحر در جنگ بودم كه تا زده خنده صبح از دامن چرخ * مصفّا شد ازو پيراهن چرخ جرس فرياد زد كين وقت بار است * نه وقت خواب و ايّام قرار است چو زد بر آسمان خورشيد خرگاه * نهادم پاى همّت باز بر راه جمل شد چون گوزن كوهساران * دويدى كُهْ به كُهْ ، گه در بيابان
--> ( 1 ) . شايد : شعاع . در عين حال در مورد ديگرى هم شعار آمده است .