شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )

39

سفرنامه منظوم حج ( فارسى )

دو فرسخ راه را اين سان چو طى كرد * شتر را سنگ او گويا كه پى كرد ( 5 ) ز بس بُد تند و تيز و گرم آن سنگ * از آن شد اشتر بيچاره‌ام لنگ چو كوهستان غم عالم به دل كن * دو صد بيچاره را در زير گل كن از آن كهسار بر دم فيض بسيار * در اين كُهْ بس كشيدم زحمت خار دو فرسخ راه را طى كردم آن روز * به سنگش ناقه را پى كردم آن روز نه گُل ديدم نه لاله نه گياهى * به خروانق « 1 » رسيدم چاشتگاهى در آنجا بود حاكم سرفرازى * جوان كاردان معنى طرازى به صورت طفل در در دانش ارسطو * قرابت داشت با من آن نكوخو چو شد آن ارجمند دانش آموز * ز من آگه كه وارد گشتم آن روز فرزند گرامى آن گرامى * به پيش آمد رسانيدم سلامى ز بهرم خانهء بس باصفايى * مهيّا كرده بود از كدخدايى در آنجا چار روزم ميهمانى * نمود آن نوجوان از مهربانى دگر هم مهربانىهاى بسيار * به من نسبت نمود آن نيك كردار به صد افتادگى و طور نيكو * رسانيدم سلامى هر سحر او مكرّر اين سخن را داشت بر پاى * چه خدمت باشد امروزت بفرماى كه فرمانبر به فرمان تو باشم * نيَم خويش ، از غلامان تو باشم به نزدم هفته‌اى از لطف مىباش * عبير مرحمت بر فرق من پاش به صد ابرام روز پنجمين بار * ببستم من ز كوى آن نكوكار به مهمان داريم كرد آن گرامى * روان از خادمان مردان نامى سحر گشتم از آن وادى روانه * به همراهم روان شد آن يگانه به رسم بدرقه آن نوجوان مرد * سه ميدان اسب را همراه طى كرد وداعم كرد چون رخصت ز من يافت * به كوى خويشتن آنگه عنان تافت

--> ( 1 ) . دهى است ، مركز دهستان ديزمار باخترى بخش ورزقان ، شهرستان اهر .