سليمان بن حسان الأندلسي ( ابن جلجل ) ( مترجم : سيد محمد كاظم امام )
پيشگفتار مترجم 9
طبقات الأطباء والحكماء ( فارسى )
ايشان همچنان برپاى داشته بماند ، اما اين ميراث گرانمايه بدست مردمى نادان ، ناتوان ، تنآسان ، فرومايه ، بدخواه يكديگر ، رشته دوستى و برادرى از ميانشان بگسسته افتاد ! سرنوشت چنين بود . ناتوان ، نادان بايد برود ، بايد بميرد ، بايد جاى خود را به توانا و دانا بدهد ، تا بوده چنين بوده اين يك سنتى است طبيعى كه توانا بر ناتوان چيره گردد و او را از ميان ببرد ، و جاى او را بگيرد ، اين قانون طبيعى در همهء موجودات سريان دارد بروبرگرد ندارد . بارى حكومتهاى ملوك الطوايف يا بهتر بگويم بازيگران نمايشنامه « اسلام در اسپانيا » در دم واپسين دست و پا مىزدند ، و يكى پس از ديگرى از صحنهء سياست بيرون رفته در لابلاى قرون و اعصار پيچيده ، رفته و گمگشته مىشدند و از ديده ناپديد مىگرديدند . امراء ملوك الطوايف مسلمان اندلس سرمست از بادهء كبرياء ، سرخوش از صهباء غرور ، غرق در ثروت بادآورد ، دست و پا زنان در منجلاب غفلت و خيلاء در كاخهاى بلند زيبا در كنار گلستانها دستافشان پاىكوبان به خوشگذرانى ، بميگسار و رقص در دامان خنياگران سيمينتن اسپانيائى آخرين حركات مذبوحانه ، آخرين روزهاى خوش خود را در ( فردوس المفقود ) - بهشت گمشده - مىگذرانيدند شب - زندهدارى مىكردند ، از سر شب تا سپيدهدم مىنوشيدند ، مىنيوشيدند ، مىخنديدند و بامدادان بهمديگر « صباح الخير » مىگفتند ، اما روزگار ، اما سرنوشت برايشان مىگريست ؟ يا بهتر بگويم به ريش ايشان مىخنديد ، زبان حال ايشان : « دى بدرود » بود . و از دميدن خورشيد تابان تا فرارسيدن شب تار به زورآزمائى و لشكركشى بر سر همديگر خويشتن را سرگرم مىداشتند ، خويشتن را سرگرم مىداشتند تا ندانند كه گردونهء شتابندهء زمان ايشان را بكجا مىبرد ؟ و چگونه ايشان را از بهشت مينو سرشت اندلس با خوارى و زبونى به بيرون مىراند ؟ و از سوى ديگر امراء و ملوك نصارى اندلس شتابان نيروهاى خود را توانا و بسيج مىكردند ، و از خوابآلودگى مسلمانان بهرهمند گرديده و براى راندن اسلام از سرزمينهاى خود آماده مىگرديدند .