محمد الريشهري

64

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )

گريست تا آن جا كه لباس‌هايش تَر شد . سپس گفت : « اى ابن مازيار ! اكنون به تو اذن داده شد . به اقامتگاهت برو و آماده باش و چون شب ، ردايش را بر همه پوشاند و تاريكىاش ، مردم را فرا گرفت ، به درّهء بنى عامر برو كه مرا آن جا خواهى ديد » . من به خانه‌ام رفتم و چون احساس كردم وقتش رسيده است ، اثاثيّه‌ام را مرتّب كردم و مَركبم را پيش آوردم و آن را روى او خوب بستم و حركتش دادم و بر پشتش سوار شدم و به شتاب آمدم تا وارد درّه شدم كه ديدم آن جوان ايستاده است و ندا مىدهد : « اى ابو الحسن ! به سوى من بيا » . من پيوسته به سوى او رفتم و چون نزديكش شدم ، پيش از من سلام كرد و به من گفت : « اى برادر ! با ما بيا » و همواره با من سخن مىگفت و من با او سخن مىگفتم تا آن كه كوه‌هاى عرفات را پشت سر گذارديم و به كوه‌هاى مِنا رسيديم و سپيدهء كاذب و اوّل صبح دميده بود كه از كوه‌هاى طائف گذشتيم ، و هنگامى كه به آن جا رسيديم ، به من فرمان داد كه فرود آيم و به من گفت : « فرود آى و نماز شب بخوان » ، و من خواندم ، و به من فرمان داد كه نماز وتر بخوانم و من خواندم و اين ، بهره‌اى از او بود . سپس مرا به سجده و تعقيبات نماز فرمان داد و سپس نمازش را به پايان بُرد و سوار مَركبش شد و مرا نيز به سوار شدن فرمان داد و حركت كرد و من نيز با او حركت كردم ، تا آن كه به بلندىِ طائف رسيد و گفت : « آيا چيزى مىبينى ؟ » . گفتم : آرى . تودهء ريگى مىبينم كه چادرى مويين روى آن است و از خانه ، نور ، ساطع مىگردد . هنگامى كه آن را ديدم ، دلم صاف شد و به من گفت : « به آرزويت رسيدى ؛ مباركت باشد ! » . سپس گفت : « اى برادر ! با من بيا » و من همراه او رفتم تا از بلندى ، سرازير شد و به پايين آن رسيد و گفت : « فرود بيا كه اين جا هر سركشى ، رام و هر جبّارى ، فروتن مىشود » و گفت : « افسار شتر را رها كن » .