محمد الريشهري
247
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )
من صداى كوبهء در را از پشت در شنيدم و گفتم : كيست ؟ گفت : در را باز كن و نترس . من هم سخنش را شنيدم و در را گشودم . ديدم خادمى با لباسى بلند [ ايستاده ] است و مىگويد : يكى از همسايگان ، كار مهمّى با تو دارد . وارد شو . و سرم را با ملحفه پوشاند و مرا وارد خانهاى كرد كه برايم آشنا مىنمود و در ميان خانه ، پردههايى آويخته [ و قسمتى را محصور كرده بودند ] و مردى هم كنار آن نشسته بود . خادم ، پرده را بالا زد و من داخل شدم . زنى را ديدم كه درد زايمان گرفته بود و زنى هم پشت او نشسته بود و گويى كه او را مىبوسد [ و نوازش مىكند ] . آن زن گفت : در اين وضعيت به ما كمك مىكنى ؟ من نيز كارهايى كه در اين وضعيت مىكنند ، انجام دادم و طولى نكشيد كه پسرى به دنيا آمد . من او را بر كف دستم گرفتم و فرياد زدم : پسر است ، پسر ! و سرم را از زير پرده بيرون آوردم تا آن مرد نشسته را مژده دهم ، كه به من گفت : فرياد مكن ! و خادم ، دستم را گرفت و سرم را با ملحفه پوشاند و مرا از خانه بيرون آورد و به خانهام باز گرداند و كيسهء پولى به من داد و گفت : آنچه را ديدى ، به هيچ كس مگو . من به خانه و بسترم در اين اتاق رفتم . دخترم هنوز خواب بود . بيدارش كردم و از او پرسيدم : آيا از رفتن و باز گشتم باخبر شدى ؟ گفت : نه . من كيسه را همان موقع گشودم . ده دينار در آن بود و آن را به هيچ كس خبر ندادم ، جز در اين زمان كه تو اين سخن را به تمسخر گفتى ، و من از سر دلسوزى برايت گفتم ؛ زيرا اين قوم نزد خداى عز و جل ، شأن و منزلتى دارند و همهء ادّعاهايشان حقيقت دارد . من از سخنش شگفتزده شدم و او را به مسخره و استهزا گرفتم و زمان واقعه را از او نپرسيدم ؛ امّا مىدانم و يقين دارم كه من سال دويست و پنجاه و اندى از آنها