محمد الريشهري

185

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )

در اين هنگام برخيز و به نزد عمر بن يزيد نخّاس برو و بگو : من نامه‌اى سربسته از يكى از اشراف دارم كه آن را به زبان و خطّ رومى نوشته و كرامت و وفا و بزرگوارى و سخاوت خود را در آن توصيف كرده است . نامه را به آن كنيز بده تا در خُلق و خوى صاحب خود تأمّل كند . اگر به او مايل شد و بدان رضا داد ، من وكيل آن شخص هستم تا اين كنيز را از تو براى وى خريدارى كنم . بشر بن سليمان نخّاس گفت : همهء دستورهاى مولاى خود ، امام هادى عليه السلام ، را در بارهء خريد آن كنيز به جاى آوردم و چون در نامه نگريست ، به سختى گريست و به عمر بن يزيد نخّاس گفت : مرا به صاحب اين نامه به فروش ! و با تأكيد ، سوگند بر زبان جارى كرد كه اگر او را به صاحب نامه نفروشد ، خود را خواهد كشت . در بارهء بهاى آن كنيز گفتگو كردم تا آن كه بر همان مقدارى كه مولايم در دستمال زردرنگ همراهم كرده بود ، توافق كرديم و دينارها را از من گرفت و من هم كنيز را خندان و شادان تحويل گرفتم و به حجره‌اى كه در بغداد داشتم ، آمديم . چون وارد حجره شد ، نامهء مولايم را از جيب خود در آورد و [ پيوسته ] آن را مىبوسيد و به گونه‌ها و چشمان و بدن خود مىنهاد . من از روى تعجّب به او گفتم : آيا نامهء كسى را مىبوسى كه او را نمىشناسى ؟ گفت : اى درمانده ! و اى كسى كه به مقام اولاد انبيا معرفت كمى دارى ! به سخن من گوش فرا دار و دل به من بسپار كه من مليكه دختر يشوعا فرزند قيصر پادشاه روم هستم و مادرم از فرزندان حواريان و منسوب به شمعون ( وصىّ مسيح ) است . براى تو داستان شگفتى نقل مىكنم . جدّم قيصر مىخواست مرا در سنّ سيزده سالگى به عقد برادرزاده‌اش در آورد و در كاخش محفلى از : سيصد تن از اولاد حواريان و كشيشان و رهبانان ، هفتصد تن از رجال و بزرگان ، چهار هزار تن از اميران لشكرى و كشورى و اميران عشاير ، تشكيل داد و تخت زيبايى كه با انواع جواهر آراسته شده بود ، در پيشاپيش صحن كاخش و بر بالاى چهل سكّو قرار داد