حسن سيد اشرفى

414

نهاية الوصول ( شرح فارسى كفاية الأصول ) ( فارسى )

لغات ، صدق نمىكند ( مثل موارد ذكر شده و مرادف آنها ) بر شخص كه نبوده باشد ( شخص ) متلبّس به مبادى ، و اگرچه باشد ( شخص ) متلبّس به آنها ( مبادى ) قبل از حمل و نسبت دادن ، و صحيح است سلب آنها ( صفات ياد شده ) از او ( شخص غير متلبّس به مبادى ) ، چگونه است ؟ و حال آنكه آنچه ( صفاتى ) كه متضاد است ( صفات ) اين‌ها ( صفات ذكر شده ) را به لحاظ آنچه كه مرتكز است از معناى آنها ( اوصاف ياد شده ) در اذهان ، صدق مىكند ( صفات متضاد با صفات ياد شده ) بر او ( شخص غير متلبّس به صفات ياد شده ) ، به دليل ضرورى بودن صدق كردن « قاعد » بر او ( شخص غير متلبّس به صفات يادشده ) در حال تلبّسش ( شخص غير متلبّس ) به قعود بعد از انقضاى تلبّسش ( شخص ) به قيام با وجود روشن بودن تضادّ بين قاعد و قائم به لحاظ آنچه كه مرتكز است براى اين دو ( قائم و قاعد ) از معنا ، چنان كه مخفى نمىباشد . و گاهى تقرير مىشود اين ( تضادّ بين صفات ) به عنوان وجهى جداگانه و گفته مىشود : شكّى نيست در متضاد بودن صفات متقابلهء اخذشده از مبادى متضاد بنا بر آنچه كه مرتكز است براى آنها ( مبادى ) از معانى ، پس اگر بود مشتقّ ، حقيقت در اعمّ هرآينه نبود بين آنها ( مبادى ) تضادّى ، بلكه مخالفت بود ، براى صدق كردن آنها ( مبادى ) در آنچه ( ذاتى ) كه منقضى شده است از آن ( ذات ) مبدأ و متلبّس شده است ( ذات ) به مبدأ ديگرى . و وارد نمىشود بر اين تقرير آنچه ( اشكالى ) كه وارده كرده‌اند آن ( اشكال ) را بعضى بزرگان از معاصرين از تضاد نداشتن بنا بر قول به شرط نبودن ( شرط نبودن تلبّس ذات به مبدأ ) براى آنچه كه دانستى از ارتكاز داشتن اين ( تضاد ) بين آنها ( صفات ) همان‌طورىكه در مبادى آنها ( صفات ) است . اگر بگويى ( اشكال كنى ) : شايد ارتكاز اين ( تضاد ) براى خاطر انسباق از اطلاق است نه اشتراط .