عبد الله الأنصاري الهروي ( مترجم وشارح : اسماعيل منصورى لاريجانى )

482

منازل السائرين ( فارسى )

جوانى در كوچهء مسجد افتاد كه از شدت عبادت چهره‌اى زرد و جسمى نحيف و چشمانى به حق دوخته داشت . حضرت از او سؤال كرد : كيف أصبحت يا فلان ؟ قال : اصبحت يا رسول الله موقنا . شب را چگونه به صبح رساندى ؟ او گفت : « درحالىكه به يقين رسيده بودم ، شب را به صبح رساندم ، رسول خدا از پاسخش تعجب كرد و پرسيد : ان لكلّ يقين حقيقة فما حقيقة يقينك ؟ همانا ، هر يقينى حقيقتى دارد ، پس حقيقت يقين تو چيست ؟ فقال : أن يقينى يا رسول الله هو الّذى أحزننى و أسهر ليلى و اظما هو اجزى فعزفت نفسى عين الدنيا و ما فيها حتى كأنى انظر الى عرش ربى و قد نصب للحساب و حشر الخلائق لذلك و انا فيهم و كأنى انظر الى اهل الجنّة يتنعمون فى الجنة و يتعارفون على الأرائك متكئون و كانى انظر الى اهل النار و هم فيها معذبون مصطرحون ، و كانى الأن أسمع زفير النار يدور فى مسامعى . پس گفت : همانا اى رسول خدا ، يقين من ، مرا غمگين ساخته و شبم را به بيدارى و چاقىام را به لاغرى مبدل كرده است . پس ، نفسم از دنيا و آنچه در آن است بىرغبت گرديده است ، تا بدانجا كه گويا به عرش پروردگارم نظاره مىكنم و مىبينم كه حساب برپا گرديده و همهء مخلوقات براى آن محشور گرديده‌اند و ما نيز بين آنان هستيم و گويا اهل بهشت را مىبينم كه در بهشت متنعّم هستند يا بر روى سريرها تكيه داده و گفتگو مىكنند و گويا به اهل آتش نظاره مىكنم ، درحالىكه در آن معذّب هستند ، گويا هم اكنون صداى ناله آتش را مىشنوم كه در گوش‌هايم مىچرخد . سپس ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله به يارانش فرمود : « خدا قلب اين جوان را به نور ايمان منور كرده است . » پس جوان را ملزم به حفظ اين اسرار كرد . حارثه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله خواست تا از خدا بخواهد كه شهادت در راهش را روزىاش كند . سپس ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله دعا كرد و ديرى نپاييد كه در يكى از غزوات به فيض شهادت نايل آمد . بنابراين حارثه با ديدگانش به عالم عرش نظر داشت و اهل نار و جنت را مىديد و ا ز نحوهء عقاب و ثواب آنها مطلع بود و درحالىكه با رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله سخن مىگفت ، فرياد دوزخيان را استماع مىكرد . در بعضى از روايات ، اين شخص ، حارثه بن مالك بن نعمان