عبد الله الأنصاري الهروي ( مترجم وشارح : اسماعيل منصورى لاريجانى )

389

منازل السائرين ( فارسى )

نهايت تعظيم آن است كه اراده و اختيار خود را محو ارادهء خدا كنيم و لسان حال و استعداد ما ذكر « أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ » « 1 » باشد . به قول حافظ : چون حسن عاقبت نه به رندى و زاهدى است * آن به كه كار خود به عنايت رها كنند البته اين مقام به معنى جبر و اختيار عرفانى است و جبر عرفانى ، فوق اختيار است كه حقايق مشيت مطلقهء الهى است . يعنى متعلق مشيت الهى ، فعل اختيارى عبد است ، ولى زمانى كه سالك به اين راز واقف مىشود فرياد « أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ » سر مىدهد . مشيت فعليه خداوند احاطه بر اجزاى عالم دارد اما اين بدان معنا نيست كه بشر در امر و نهى الهى اختيار ندارد بلكه مبدأ فعلى افعال ، خود انسان است . مثلا مبدأ اسم رزق كه توحيد فعلى خداوند است خداوند مىباشد اما منشأ فاعلى و قابلى ، خود انسان است . هر فعلى كه منشا آن خود انسان است ، اختيارى است . هر كار شر و بد به خود انسان بر مىگردد . مولوى جبر و اختيار را دو نوع مىداند ؛ جبر كلامى و جبر عرفانى . جبر و اختيار كلامى همان است كه در علم كلام منشأ آن ارده و اختيار انسان است اما در جبر عرفانى ، سالك به مقامى مىرسد كه از خود سلب اختيار مىكند و فرياد « أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ » سر مىدهد . اين معيّت با حق است و جبر نيست * اين تجلى مه است اين ابر نيست گر بود اين جبر ، جبر عامّه نيست * جبر آن اماره خودكامه نيست جبر را ايشان شناسند اى پسر * كه خدا بگشادشان در دل بصر « 2 » حافظ هم مىگويد : گر دست دهد خاك كف پاى نگارم * بر لوح بصر خط غبارى بنگارم تجلى خداوند در فناء فى الله بر سالك چيزى از او باقى نمىگذارد جز خط غبار .

--> ( 1 ) . غافر / 44 . ( 2 ) . مثنوى ، دفتر اول ، بيت 1464 تا 1466 .