الشيخ علي اكبر النهاوندي

82

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

كردند ؛ يعنى دانسته سخن گفتند نه آن‌كه بر زبانشان جارى شد و آن علم ذوقى بود ، زيرا مثل اين تكلّم در مثل انسان و سنّ صحيح نمىشود مگر آن‌كه به ذوق باشد ؛ يعنى به درستى كه خداى تعالى حكمت را در حال كودكى به او عطا فرمود و آن حكمت ، نبوّت است كه جز به ذوقى نمىشود . تا اين‌كه مجازفه در كلام نموده و در ذيل اين مطلب گفته : و جماعتى در شيرخوارگى سخن گفتند و من اعظم اين‌ها را ديدم ، كسى را ديدم كه در شكم مادرش سخن گفت و واجبى را ادا كرد . و آن‌چنان بود كه مادرش عطسه كرد و او به آن طفل حامله بود ؛ پس خداى تعالى را حمد كرد ، سپس آن طفل از ميان شكمش به او گفت : يرحمك اللّه ! به كلامى كه همهء حاضرين شنيدند . امّا آن‌چه مناسب كلام است اين‌كه به درستى كه من به نحو ملاعبت با دخترم زينب از او سؤال كردم ، او شيرخواره و عمرش در آن‌وقت يك سال يا قريب به آن بود ، پس در حضور مادر و جدّه‌اش به او گفتم : دخترك من ! چه مىگويى در مورد مردى كه با زن خود جماع كند و انزال نشود ؟ گفت : غسل بر او واجب مىشود . آن‌گاه حاضرين تعجّب نمودند . من آن سال از او مفارقت كردم ، او را در نزد مادرش گذاشتم ، از ايشان غايب شدم و به مادرش اذن دادم در آن سال حج كند ، من از راه عراق به مكّه رفتم ، چون به عرفات رسيدم ، با جماعتى چند به جهت جستجوى اهل خود در قافلهء شامى بيرون رفتم ، پس دخترك مرا ديد ، و او از پستان مادرش شير مىخورد ، سپس گفت : مادر ! اين پدر من است كه آمده . مادرش از دور مرا نظر كرد ، ديد كه مىآيم و او مىگفت : اين پدر من است ، خاله خود را هم آواز داد و او آمد . چون مرا ديد ، خنديد و خود را بر روى من انداخته ، به من مىگفت : يا ابت ! يا ابت ! او و امثال او از اين باب است ، انتهى . در نجم ثاقب « 1 » بعد از نقل اين قضيه فرموده كه : مؤلّف گويد : اين مسأله كه ابن عربى از دخترش پرسيد و جواب داد ، همان

--> ( 1 ) . نجم ثاقب در احوال امام غايب ، ج 1 ، ص 317 .