الشيخ علي اكبر النهاوندي
413
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
در اينوقت ، به او خبر دادند ميوندى نام ، خاقان چين ، با لشكرى افزون از حوصلهء حساب از كنار هندوستان سر بر كرده و به تسخير اين ملك چشم انداخته . باسديو بسيار ترسيد و بدان شد كه براى مصالحه و مداهنه ، كسى نزد خاقان بفرستد و او را به انفاذ تحف و هدايا و اظهار فروتنى و تواضع بازگرداند . بهرام گفت : هرگز بدين ضعف و انكسار ، رضا مده و با خاقان اعداد كارزار كن ! من اين جنگ را از بهر تو به پايان مىبرم . باسديو ، اين كار به عهدهء بهرام گذاشت ، او سپاه هند را ساز داده و به اتّفاق باسديو به استقبال جنگ ميوندى رفت ، چون هر دو لشكر با يكديگر برابر و ميمنه و ميسره آراسته گشت ؛ نخست بهرام اسب برجهاند و به ميدان آمد ، از يمين و شمال بتاخت ، با هر خدنگى همى فيلى مىافكند و با هر شمشيرى مردى مىكشت . هنديان چون اين را ديدند ، دل قوى كرده ، به جنگ درآمدند و مردانه كوشيدند . در آن مقاتله جمعى كثير به دست بهرام كشته شد ، سپاه چين شكست خورد ، خاقان بگريخت . باسديو ، مظفّر به دار الملك بازگشت و وثوقى ديگر در حقّ بهرام كرد ، دختر خود ، سپتينو را به شرط زنى به دو داد و خواست او را وليعهد خويش كند و بزرگان هند را بر اين سخن گواه گيرد . بهرام در اينوقت ، خويشتن را آشكار كرد و گفت : اى ملك هند ! آگاه باش كه من بهرام گور ، ملك الملوك ايرانم و من حاجتى به ولايت عهدى تو ندارم ، فقط مىخواستم اين مملكت را بدانم و پادشاهى تو را آزمايش كنم ؛ هم اكنون به مملكت خويش مىروم و در پادشاهى تو طمع نبستهام ، جز اينكه هر شهر و بلدهاى كه قريب به اراضى مملكت من است ، خاصّ من دانى و همه ساله خراج آنرا به حضرت فرستى تا دولت ايران بلندنام شود . ملك هند اين جمله را پذيرفت و بهرام پس از دو سال ، با دختر باسديو و خواستهء فراوان ، به دار الملك خويش بازگشت و خوش بنشست .