الشيخ علي اكبر النهاوندي

414

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

4 - غيبت سلطانيّه در زينة المجالس است كه در قديم الايام در كنبايت كه از اعمال گجرات است ، جمعى از مسلمانان متوطّن شده ، مسجدى و مناره‌اى ساخته بودند ، كفّار هند به سببى با مسلمانان جنگ كردند ، آن مسجد را سوزاندند ، مناره را خراب كردند و هشتاد مرد مسلمان را شهيد ساختند . خطيب على نام كه واعظ و خطيب مسلمانان بود ، گريخته ، تظلّم به درگاه راى برد - در اصطلاح اهل هندوستان ، به سلطان راى گويند - . اركان دولت ، به جهت موافقت مذهب ، جانب كافران را گرفته ، سخن او را بر رأى عرض نكردند . خطيب ، عقب درختى بر سر راه راى ، پنهان شده ؛ چون راى به آن‌جا رسيد ، بيرون آمد ، او را سوگند داد كه فيلش را بازدارد و به سخنان او گوش دهد . راى ايستاد ، خطيب ، صورت حال را در قصيده‌اى كه به زبان هندى پرداخته بود ، براى او خواند . راى او را به خواصّ خويش سپرد ، به قصر آمد و به وزير گفت : مىخواهم سه روز از حرم سرا بيرون نيايم ؛ بايد امور ملك را مضبوط دارى . چون شب درآمد ، راى بر جمّازه‌اى نشست و در يك شبانه روز ، چهل فرسخ طىّ كرده ، از هزاوله به كنبايت رفت ، آن‌گاه در لباس سوداگران به بازار آمد و قضيّهء مذكور را از مردم استفسار نمود ، از هركه پرسيد ، جواب داد كه بر مسلمانان ظلم كرده‌اند و بىگناه ، ايشان را به قتل رسانده‌اند . راى مطهره‌اى از آب دريا پر كرده ، با خود برداشته ، بازگشت و شب روز سوّم ، به هزاوله رسيد ، روز ديگر بار داد ، اركان دولت را حاضر ساخت و فرمود خطيبى كه تظلّم نموده ، بياورند ؛ خطيب را حاضر ساختند ، چون سخن تمام كرد ، جماعت كفّار خواستند بهانه كنند و سخن او را باطل سازند كه راى به آبدار خود گفت : مطهّرهء مرا به اين جماعت بده تا آب بخورند . هركه از آن آب چشيد ، دانست آب درياست . آن‌گاه راى گفت : چون اختلاف دين و ملّت در ميان بود ، من به كسى اعتماد نكردم ، لذا خواستم خودم اين قضيّه را تحقيق كنم ، به نفس خود رفتم و معلوم كردم بر