الشيخ علي اكبر النهاوندي
410
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
كستهم ، مهرفيروز ، مهربرزين ، فرهاد ، فيروزبهرام ، و خرّاد از ملازمت او خويشتندارى نكردند . بزرگان عجم بعد از سفر كردن بهرام گفتند : همانا پادشاه نيروى جنگ با خاقان چين را نداشت ، لاجرم راه فرار پيش گرفت و اگر با خاقان ، طريق عقيده نسپريم ، زود باشد كه اين مملكت پى سپر ستور او گردد ، لذا مردى هماى نام را رسول كرده ، به حضرت خاقان فرستادند ، اظهار عقيدت و چاكرى نمودند و مكشوف داشتند اگر خاقان ، مملكتيد ، ايران را به معرض هلاك و دمار درنياورد ، خراج مملكت را به سوى او فرستند . چون خاقان ، اين خبر را بدانست ، از در رفق و مدارا وارد شد ، به مرو آمده ، سرا پردهء خويش بر پاى كرد و بزرگان ايران را طلب داشت تا به سوى او خراج برند و در كار سلطنت قرارى گذارند و سخت شاد بود از اينكه بهرام از سلطنت بگريخت و مملكت بىزحمت به دست او شد . امّا بهرام از آن سوى ، به آذربايجان آمد ، از آنجا هزار سوار دلاور برگزيد ، از راه و بيراه ، خود را به گرگان زمين رساند و از آنجا چند تن جاسوس بتاخت ، لشكرگاه خاقان را شناخت و در نيم شبى تاريك ، با تيغهاى آخته ، خويشتن را بدان لشكرگاه زد ؛ مردم او بانگ كردند : بهرام بهرام ! از لشكر چين ، هركه را يافتند ، كشتند ، لشكرگاه خاقان آشفته ، مردم از خواب و خمار برخاستند ، تيغ درهم نهادند ، از يكديگر بسى كشتند ، اموال و اثقال خويش را گذاشته ، فرار مىكردند . بهرام از ميانهء به سراپردهء خاقان درآمد ، ايدى ، سلطان چين را به دست كرده ، سر از تنش برگرفت و به زبان تازى ، اين شعرها را گفت : اقول له لمّا قنصت جموعه * كانّك لم تسمع بصولات بهرام فانّى حام ملك فارس كلّها * و ما خير ملك لا يكون له حام يعنى براى خاقان مىگويم ، وقتى او و مردمش را ذليل و زبون آوردم كه گويا از حملهاى بهرام بىخبر بود و نمىدانست ملك عجم در پناه او است .