الشيخ علي اكبر النهاوندي

370

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

برويد ، وقتى امرا و وزراى او آمدند كه داخل مجلس شوند ، به ايشان عرض كن من به پادشاه حاجتى دارم ، اگر از حاجت تو سؤال كردند ، بگو آمده‌ام دختر پادشاه را براى خود خواستگارى نمايم و هرچه واقع شد ، زود براى من خبر بياور ! پسر در خانهء پادشاه رفت و به آن‌چه حضرت فرموده بود ، عمل كرد . امرا از سخن او بسيار متعجّب شدند . چون به مجلس پادشاه رفتند ، بر سبيل سخريّه ، اين سخن را مذكور ساختند . پادشاه از استماع اين سخن ، بسيار خنديد و پسر را به مجلس خود طلبيد ، چون نظرش بر او افتاد ، با آن جامه‌هاى كهنه ، انوار بزرگى و نجابت ذاتى در جبين او مشاهده نمود ، چنان‌كه با او سخن گفت و حرفى كه بر جنون و خفّت عقل او دلالت كند ، نشنيد . آن‌گاه متعجّب شد و بر سبيل امتحان گفت : اگر بر كابين دختر من قادر هستى ، به تو مىدهم ، كابين دختر من ، آن است كه يك خوان از ياقوت آبدار بياورى ، كه هر دانه‌اش كمتر از صد مثقال نباشد . گفت : مرا مهلت دهيد تا برايتان خبر بياورم . پس نزد عيسى برگشت و آن‌چه گذشته بود ، عرض كرد . عيسى فرمود : چه سهل است ، آن‌چه طلبيده ! سپس حضرت ، خوانى طلبيد ، پسر را به خرابه برد و دعا كرد تمام كلوخ و سنگ خرابه ، ياقوت آبدار شد ؛ فرمود : خوان را پر كن و براى او ببر ! پسر خوان را به مجلس پادشاه آورد و جامه از روى خوان برداشت ؛ از شعاع آن جواهر ، ديده‌هاى حاضران خيره گشت و همه از احوال پسر ، متحيّر شدند . پادشاه به جهت مزيد امتحان گفت : يك خوان كم است ، ده خوان مىخواهم كه هر خوانى از يك نوع جواهر باشد . پسر نزد عيسى برگشت ؛ حضرت چند خوان ديگر از انواع جواهر طلبيد كه ديدهء كسى ، مثل آن‌را نديده بود ، آن‌ها را پر كرد و با آن پسر فرستاد . چون خوان‌ها را به مجلس پادشاه برد ، حيرتشان زيادتر شد . آن‌گاه پادشاه پسر را به خلوت طلبيد و گفت : اين‌ها نبايد از تو باشد ، تو جرأت