الشيخ علي اكبر النهاوندي

371

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

اقدام بر چنين امرى و قدرت ابداى چنين غرايبى را ندارى ؛ بگو اين‌ها از جانب كيست ؟ پسر ، تمامى احوال را براى پادشاه نقل كرد ، پادشاه گفت : آن‌كه مىگويى ، جز عيسى بن مريم نيست . او را بطلب تا دختر مرا به تو تزويج نمايد . حضرت عيسى رفت و دختر پادشاه را به عقد او درآورد . پادشاه ، جامه‌هاى فاخرى براى پسر حاضر كرد ، او را به حمّام فرستاد و به انواع زيورها محلّى گرداند . آن شب ، پسر را به قصر خود برد و دختر خود را تسليم او نمود . صبح روز ديگر پادشاه ، پسر را طلبيد ، سؤال‌هايى از او نمود و او را در نهايت مرتبهء فطانت و زيركى يافت . پادشاه كه غير آن دختر فرزندى نداشت ، پسر را وليعهد خود گرداند و جميع امرا و اعيان ملك خود را طلبيد تا با او بيعت كنند ، سپس او را بر تخت پادشاهى خود نشاند . شب بعد ، عارضه‌اى عارض پادشاه شد و به دار بقا رحلت نمود . پسر بر تخت سلطنت متمكّن شد ، جميع خزاين ، دفاين و ذخاير پادشاه را تصرّف نمود و كافهء امرا ، وزرا ، سپاهيان ، اعالى ، اشراف و اعيان از او اطاعت كردند . حضرت عيسى اين چند روز در خانهء آن پير زال به سر مىبرد . روز چهارم ، آن مربّع‌نشين فلك چهارم ، مانند سلطان انجم ، ارادهء غروب از آن بلده نمود و به پايتخت پسر خاركش آمد تا با او وداع نمايد . چون نزديك او رسيد ، خاركش از تخت عزّت فرود آمده ، مانند خار در دامن آن گل‌دستهء گلستان نبوّت چسبيد و گفت : اى حكيم دانا و اى هادى رهنما ! آن‌قدر بر اين ضعيف بينوا حقّ دارى كه اگر تمام عصر دنيا زنده بمانم و تو را خدمت كنم ، نمىتوانم از عهدهء عشرى از اعشار آن برآيم ، و لكن شبهه‌اى در دلم عارض شده كه از ديشب تا صبح در اين خيال به سر بردم و اگر اين عقده دل من را حلّ نكنى ، از هيچ‌يك از اسباب عيش كه برايم مهيّا كردى ، منتفع نخواهم شد . حضرت عيسى فرمود : آن خيال چيست ؟ كه به جهت آن در جمعيّت خاطر تو اختلال راه يافته ؟ پسر گفت : عقدهء خاطرم آن است كه تو كه قادرى در سه روز مرا از حضيض