الشيخ علي اكبر النهاوندي
294
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
پادشاه ماست و آنچه با خود دارد در بلاد پادشاه كسب كرده و ما نمىگذاريم چيزى از اينها بيرون ببرد . سندوم گفت : راست مىگويند از آنچه در دست تو است ، دست بردار ! ابراهيم گفت : اگر به حقّ حكم نكنى ، همين ساعت خواهى مرد . سندوم گفت : حكم حق كدام است ؟ ابراهيم گفت : به ايشان بگو عمرى كه در كسب كردن اينها صرف كردهام ، به من برگردانند تا من اينها را به ايشان بدهم . سندوم گفت : بلى ! شما عمرش را به او برگردانيد تا او اينها را پس بدهد . آنها دست از او برداشتند و چون اين قصّه را به نمرود نقل كردند ، حكم كرد : ابراهيم را از بلاد او بيرون كنند و اموالش را به او بدهند و گفت : اگر او در بلاد شما بماند ، دينتان را فاسد مىكند و به خداهاى شما ضرر مىرساند . پس ابراهيم و لوط را از بلاد خود به جانب شام بيرون كردند و ابراهيم با لوط و ساره بيرون رفتند . ابراهيم گفت : انّى ذاهب إلى ربّي سيهدين ؛ به سوى پروردگار خود مىروم ؛ يعنى به جانب بيت المقدّس ، به زودى مرا هدايت خواهد كرد . ابراهيم گلّه و اموال خود را برداشت ، تابوتى ساخت ، ساره را آنجا گذاشت و از نهايت غيرتى كه براى ساره داشت ، بر آن تابوت قفل زد و رفت ، تا آنكه از ملك نمرود به در رفت و داخل ملك شخصى از قبط شد كه به او اعزازه مىگفتند . آنگاه به يكى از عشّارين او گذشت . عشّار آمد كه عشور اموال ابراهيم را بگيرد . نوبت كه به تابوت رسيد ، عشّار گفت : تابوت را بگشا تا عشور آنچه در آن هست ، آن را بگيريم . ابراهيم گفت : آنچه در اين تابوت است ، هرچه مىخواهى از طلا و نقره حساب كن و عشرش را از من بگير ولى تابوت را مگشا ! گفت : تا نگشايم ، نمىشود . عشّار به جبر ، تابوت را گشود . چون ساره را با حسن و جمالى كه داشت ، مشاهده كرد ، از ابراهيم پرسيد : اين زن چه نسبتى با تو دارد ؟