الشيخ علي اكبر النهاوندي

295

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

گفت : حرمت من و دختر خالهء من است . گفت : چرا او را در تابوت پنهان كرده‌اى ؟ ابراهيم گفت : به خاطر غيرت بر او كه كسى او را نبيند . عشّار گفت : نمىگذارم از اين‌جا حركت كنى تا آن‌كه حال اين زن و حال تو را به پادشاه عرض كنم . پس رسولى به سوى پادشاه فرستاد و حقيقت حال را عرض كرد . پادشاه جمعى را فرستاد كه تابوت را ببرند . ابراهيم به ايشان گفت : من از تابوت جدا نمىشوم ، مگر آن‌كه جان از بدنم جدا شود . چون اين خبر را به پادشاه رساندند ، فرستاد كه ابراهيم را با تابوت نزد او حاضر سازند . وقتى ابراهيم و تابوت و جميع اموال او را نزد پادشاه بردند ، پادشاه به ابراهيم گفت : تابوت را بگشا ! ابراهيم گفت : اى پادشاه ! حرمت من و دختر خالهء من در اين تابوت است ، جميع اموال خود را مىدهم كه اين تابوت را نگشايى . پادشاه به جبر تابوت را گشود و با مشاهدهء حسن و جمال ساره نتوانست خود را ضبط كند ؛ به جانب ساره دست دراز كرد . ابراهيم از او رو گردانيد و گفت : خداوندا ! دست او را از حرمت و دختر خالهء من حبس كن ! سپس دست پادشاه خشك شد و نتوانست به سوى خود برگرداند . پادشاه به ابراهيم گفت : خداى تو چنين كرد ؟ ابراهيم گفت : بلى ! خداى من صاحب غيرت است و حرام را دشمن مىدارد و چون ارادهء حرام كردى ، ميان تو و اراده‌ات مانع شد . پادشاه گفت : از خداى خود بطلب كه دست مرا به سويم برگرداند ، ديگر متعرّض حرمت تو نمىشوم . ابراهيم گفت : پروردگارا ! دستش را به او برگردان تا ديگر متعرّض حرمت من نگردد .