الشيخ علي اكبر النهاوندي
292
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
گفت : ببر ! سپس مادر ابراهيم او را به غارى برد ، شير داد ، بر در غار سنگى گذاشت و برگشت . حق تعالى روزى و غذاى او را در انگشت مهين خودش مقرّر فرمود كه انگشت خود را مىمكيد و از آن شير به هم مىرسيد و مىخورد . او در يك روز به قدرى نشو و نما مىكرد كه اطفال ديگر در يك هفته كنند و در هفته آنقدر نموّ مىكرد كه اطفال ديگر در يك ماه نموّ مىكردند و در ماه آنقدر نموّ مىكرد كه اطفال ديگر يك سال نموّ مىكردند . مدّتها بر اين گذشت . روزى مادر او به پدرش گفت : مرا رخصت ده كه به سوى غار بروم و ببينم چه بر سر فرزندم آمده . پدر او را رخصت داد . چون مادر داخل غار شد ، ديد ابراهيم زنده است و ديدههايش مانند دو چراغ روشنى مىدهد . او را گرفت ، بر سينهء خود چسبانيد ، شير داد و برگشت . پدرش احوال ابراهيم را پرسيد . مادرش گفت : او را در خاك پنهان كردم و برگشتم . پس از آن ، پيوسته چنين بود كه گاهى به بهانهء كارى از پدر ابراهيم غايب مىشد ، خود را به ابراهيم مىرساند و شير مىداد . چون ابراهيم به حركت آمد ، روزى مادرش رفت ، به او شير داد ، وقتى مادرش خواست برگردد ، جامهاش را گرفت . مادر گفت : چيست ؟ گفت : مرا با خود ببر ! گفت : باش تا از پدرت رخصت گيرم . بنابراين حضرت ابراهيم پيوسته شخص خود را در آن غيبت مخفى مىداشت و امر خود را كتمان مىكرد ، تا آنكه ظاهر شد و علانيه ، دين خود را ظاهر كرد و خدا قدرت خود را در حقّ او ظاهر گردانيد . بنابر آنچه شيخ صدوق در كمال الدين فرموده ، دوّمين غيبت حضرت ابراهيم وقتى بود كه نمرود او را از مملكت خود اخراج نمود . خداوند از غيبت او به اين آيهء