الشيخ علي اكبر النهاوندي

282

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

تا بر ايشان باران ببارم ، سؤال نكردى و به سؤال كردن بر ايشان بخل كردى ، لذا گرسنگى را به تو چشاندم و حال صبرت كم و جزعت ظاهر شد ، پس از اين غار پايين رو و براى خود طلب معاش بكن كه تو را به خود گذاشتم تا چارهء روزى خود كنى و آن‌را طلب نمايى . ادريس از جاى خود فرود آمد كه براى رفع گرسنگى طلب خوردنى كند ، نزديك شهر كه رسيد ، ديد از يكى از خانه‌ها دودى بالا مىرود . به سوى آن خانه رفت و داخل شد . ديد پير زالى دو نان را تنك كرده و بر آتش انداخته ، گفت : اى زن ! به من طعام بده كه از گرسنگى بىطاقت شده‌ام . زن گفت : اى بندهء خدا ! نفرين ادريس براى ما زيادتى نگذاشته تا به ديگرى بخورانيم و سوگند ياد كرد كه به چيزى غير از اين دو گردهء نان مالك نيستم . گفت : برو و از غير مردم اين شهر ، طلب معاش كن ! ادريس گفت : آن‌قدر به من طعام بده كه با آن جان خود را نگاه دارم و در پايم قوّت رفتار به هم رسد تا به طلب معاش بروم . زن گفت : اين دو گردهء نان است ، يكى براى من و ديگرى براى پسرم است ، اگر قوت خود را به تو دهم ، مىميرم و اگر قوت پسرم را به تو دهم ، او مىميرد و در اين‌جا زيادتى نيست كه به تو بدهم . ادريس گفت : پسر تو خرد است و نيم قرص براى زندگى او كافى است و براى من نيم قرص كافى مىباشد كه با آن زنده بمانم ، من و او هر دو مىتوانيم به يك گردهء نان اكتفا كنيم . زن گردهء نان خود را خورد و گردهء ديگر را ميان ادريس و پسرش قسمت كرد . چون پسر ديد از گردهء نان او مىخورد ، اضطراب كرد تا آن‌كه مرد . مادرش گفت : اى بندهء خدا فرزند مرا كشتى ؟ ! ادريس گفت : جزع مكن ! من او را به اذن خداوند زنده مىگردانم . ادريس دو بازوى طفل را به دو دست خود گرفت و گفت : اى روحى كه به اذن خدا از بدن اين پسر بيرون