الشيخ علي اكبر النهاوندي

283

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

رفته‌اى ، به اذن خدا به سوى بدن او برگرد ! منم ادريس پيغمبر . روح طفل به اذن خدا به سوى او برگشت . زن چون سخن ادريس را شنيد و ديد پسرش بعد از مردن ، زنده شد ، گفت : گواهى مىدهم كه تو ادريس پيغمبرى ، بيرون آمد و به صداى بلند در ميان شهر فرياد كرد : شما را به فرج بشارت باد كه ادريس به شهر شما درآمده است ! ادريس رفت و بر موضعى نشست كه اوّل شهر آن جبّار در آن‌جا و آن بر بالاى تلّى بود . گروهى از اهل شهر گرد او جمع شدند و گفتند : اى ادريس ! آيا در اين بيست سال كه ما در تعب و مشقّت و گرسنگى بوديم ، بر ما رحم نكردى ؟ ! پس دعا كن خدا بر ما باران بباراند . ادريس گفت : دعا نمىكنم تا پادشاه جبّار و جميع اهل شهر شما پياده و با پاهاى برهنه بيايند و از من سؤال كنند تا دعا كنم . وقتى جبّار اين سخن را شنيد ، چهل نفر را فرستاد كه ادريس را نزد او حاضر گردانند . به نزد او آمدند ، گفتند : جبّار ما را فرستاده كه تو را نزد او بريم . آن‌گاه ادريس بر ايشان نفرين كرد و همگى مردند . چون اين خبر به جبّار رسيد ، پانصد نفر فرستاد كه او را بياورند . آن‌ها آمدند و گفتند : ما آمده‌ايم تو را نزد جبّار بريم . ادريس گفت : به سوى آن چهل نفر نظر كنيد كه چگونه مرده‌اند ، اگر برنگرديد ، شما را نيز چنين كنم . گفتند : اى ادريس در اين بيست سال ما را به گرسنگى كشتى و الحال بر مرگ ما نفرين مىكنى ؟ ! آيا تو رحم ندارى ؟ ادريس گفت : من نزد جبّار نمىآيم و دعاى باران نمىكنم تا جبّار شما با جميع اهل شهر پياده و پابرهنه نزد من بيايند . آن گروه به سوى آن جبّار برگشتند و سخن ادريس را به او نقل كردند و از او التماس