الشيخ علي اكبر النهاوندي
279
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
وحى كرد : نزد آن جبّار برو و به او بگو راضى شدى به اينكه بندهء مرا بىسبب كشتى ، زمين او را براى خود گرفتى و عيالش را محتاج و گرسنه گذاشتى ؟ ! به عزّت خود سوگند مىخورم كه در قيامت براى او از تو ، انتقام كشم و در دنيا پادشاهى را از تو سلب كنم ، شهر تو را خراب و عزّتت را به مذلّت بدل كنم و گوشت زنت را به خورد سگان بدهم . اى امتحان كرده شدهء آيا حلم من ! تو را مغرور كرد ؟ حضرت ادريس عليه السّلام وقتى بر پادشاه داخل شد كه در مجلس نشسته بود و اصحابش دور او نشسته بودند . حضرت گفت : اى جبّار ! من رسول خدايم به سوى تو و او رسالت را تماما ادا كرد . آن جبّار گفت : اى ادريس ! از مجلس من بيرون رو كه از دست من جان به در نخواهى برد . او زنش را طلبيد و رسالت ادريس را براى او نقل كرد . زن گفت : از رسالت خداى ادريس مترس ! من كسى را مىفرستم كه ادريس را بكشد و رسالت خداى او و پيغامش باطل شود . پادشاه گفت : پس چنين كن ! ادريس اصحابى از مؤمنان رافضى داشت كه در مجلس او جمع مىشدند ، به او انس مىگرفتند و ادريس به ايشان انس مىگرفت . پس ادريس ايشان را خبر داد به آنچه خدا به او وحى كرد و رسالتى كه به آن جبّار رسانيد . ايشان بر ادريس و اصحاب او ترسيدند كه او را بكشند . آن زن چهل نفر از ازارقه را فرستاد كه ادريس را بكشند ، چون به محلّى آمدند كه ادريس با اصحاب خود در آنجا مىنشست ، او را نيافتند و برگشتند . اصحاب ادريس عليه السّلام كه يافتند ايشان به قصد كشتن او آمده بودند ، متفرّق شدند و ادريس را يافتند و به او گفتند : اى ادريس ! در حذر باش كه اين جبّار ارادهء كشتن تو را دارد و امروز چهل تن از ازارقه را براى كشتن تو فرستاده بود ، پس از اين شهر بيرون رو ! همان روز ادريس با جماعتى از اصحاب خود از آن شهر بيرون رفت و چون سحر شد ، مناجات نمود و گفت : پروردگارا ! مرا به سوى جبّارى فرستادى ، رسالت تو را به او