الشيخ علي اكبر النهاوندي

280

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

رساندم ، او مرا به كشتن تهديد كرد و اكنون اگر مرا بيابد ، در مقام كشتن من است . خدا به او وحى كرد : از شهر او بيرون رو و كنارى باش ، مرا با او بگذار كه به عزّتم قسم امر خود را در او جارى گردانم و گفته و رسالت تو را در حقّ او راست گردانم . ادريس گفت : پروردگارا ! حاجتى دارم . حق تعالى فرمود : سؤال كن تا عطا كنم . ادريس گفت : سؤال مىكنم كه بر اهل اين شهر و حوالى و نواحى آن باران نبارى ، تا من سؤال كنم كه ببارى . خداوند فرمود : اى ادريس عليه السّلام ! شهرتان خراب مىشود و اهلش به گرسنگى و مشقّت مبتلا مىشوند . ادريس گفت : هرچند چنين شود من اين مسألت را از جناب قدست مىنمايم . خداوند فرمود : آن‌چه سؤال كردى به تو عطا كردم و بر ايشان باران نمىفرستم تا از من سؤال كنى و من از همه‌كس به وفا نمودن عهد خود سزاوارترم . پس ادريس اصحاب خود را خبر داد به آن‌چه از خدا از منع باران بر ايشان سؤال كرد و آن‌چه خدا به سوى او وحى كرد و گفت : اى گروه مؤمنان از اين شهر بيرون رويد و به شهرهاى ديگر برويد ! بيرون رفتند و تعداد آن‌ها بيست نفر بود . آن‌گاه در شهرها پراكنده شدند و خبر ادريس در شهرها شايع شد كه از خدا چنين سؤال كرده . ادريس به سوى غارى رفت كه در كوه بلندى بود و در آن‌جا پنهان شد ، روزها روزه مىداشت و حق تعالى ملكى را موكّل او گردانيد كه هر شام نزد او طعام مىآورد . حق تعالى پادشاهى آن جبّار را سلب كرد ، او را كشت ، شهرش را خراب كرد و به سبب غضب كردن براى آن مؤمن ، گوشت زنش را به خورد سگان داد . در آن شهر جبّار معصيّت كنندهء ديگرى پيدا شد و بعد از بيرون رفتن ادريس ، بيست سال ماندند كه يك قطره باران بر ايشان نباريد ، آن گروه به مشقّت افتادند و حالشان بد شد و از شهرهاى دور آذوقه مىآوردند . چون كار بر ايشان بسيار تنگ شد ،