الشيخ علي اكبر النهاوندي
216
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
[ حكايت ديگرى از كتاب خرائج ] مكاشفة لبعض ارباب المعارج و معاضدة للخبر المنقول عن الخرائج ايضا در كتاب مزبور است كه زمانى مقدّسين بسيارى در نجف اشرف جمع شده بودند . روزى به يكديگر گفتند : آيا زمانى خواهد بود كه بهتر از ما جمع شوند ؟ ! اگر اين حديث : « اگر سى صد و سيزده تن از مؤمنين به هم رسند ، صاحب الزمان ظهور مىكند » صادق بود ، مىبايست در اين زمان ، ظهور كند ، زيرا صلحايى كه در ربع مسكون به هم مىرسند خود را به مرتبهاى مىرسانند كه از دنيا مىگذرند ، دست از اوطان خود برداشته ، به مجاورت كربلا مىآيند ، هركس به مرتبهاى زاهد شد كه از آب شيرين و فواكه و مانند اينها نيز گذشت ، دست از كربلا برداشته ، به نجف اشرف مىآيد . نتيجه اينكه صلحاى نجف اشرف زبدهء صلحاى ، ربع مسكون مىباشند و بلندپايهتر از صلحاى امروز نجف اشرف ، متصوّر نيست . پس اگر آن حديث راست بود ، مىبايست صاحب الزمان ظهور كند . بعد از تفكّر و تعارض بىشمار ، بناى امر را بر اين گذاشتند كه از ميان مؤمنين ، يك نفر را كه از همه بالاتر و نزد همه مسلّم باشد ، انتخاب نموده ، بيرون بفرستند تا شايد سرّ اين امر بر او ظاهر شود . لذا همهء مؤمنين را حاضر نموده ، دو قسم كردند ، قسمى كه قسم ديگر به افضليّت ايشان اعتراف داشتند ، نگه داشتند و قسم ديگر را سر دادند و به همين منوال انتخاب نمودند تا يك نفر را نگه داشتند كه به اعتراف همه ، افضل بود . با توكّل تمام او را از شهر بيرون كردند تا از اين ستر استكشاف نمايد . آن مرد رفت و بعد از مدّتى كه برگشت ، گفت : همينكه اندكى از نجف اشرف بيرون شدم ، سواد شهرى به نظرم آمد ، پيش رفتم و از كسى پرسيدم : اين شهر كجاست ؟ گفت : شهر صاحب الزمان است . من با شعف تمام ، خود را به آن شهر رسانيده ، خانهء حضرت را جويا شدم تا به در خانهاش رسيدم و دقّ الباب كردم . كسى بيرون آمد . گفتم : مىخواهم خدمت حضرت برسم .