الشيخ علي اكبر النهاوندي

217

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

آن مرد رفت و برگشت و گفت : امام مىفرمايد : دختر باكره‌اى از بزرگان اين شهر را كه نامش فلان است ، به عقد تو درآوردم ، امشب را در خانهء او بمان و فردا نزد ما بيا . من به خانهء آن شخص رفتم و پيغام حضرت را به او رساندم . او قبول كرده ، برايم بناى زفاف گذاشت . چون شب شد ، عروس را به اطاق من آوردند ، همين‌كه خواستم دستى به او برسانم آواز كوس حرب بلند شد . گفتم : چه خبر است ؟ گفتند : صاحب الزمان خروج مىكند . با خود گفتم ؛ ايشان بروند ، من نيز دنبالشان خواهم رفت ؛ در همين خيال بودم ، ناگاه قاصد آن حضرت رسيد كه بسم اللّه ما خروج كرديم ، با ما بيا تا به جهاد اعدا برويم . گفتم : عرض مرا به حضرت برسانيد و بگوييد : ايشان تشريف ببرند . من نيز خواهم آمد . قاصد رفت و زود برگشت ، گفت : حضرت مىفرمايد : بايد فورا بيايى ! گفتم : اگر چنين گفته و امر فرموده‌اند ، من الحال نخواهم آمد . ناگاه خود را در همان صحراى نجف ديدم كه نه شبى بود ، نه شهرى ، نه عروسى و نه اطاقى . آن‌گاه دانستم عالم كشف بوده نه شهود و فهميدم ما قوّهء اطاعت آن حضرت را نداريم . [ ديگر وجوه مشابهت امام ] ششم : در روز ابرى ، بعضى از مردم آفتاب را از خلل و فرج‌هاى ابر مىبينند و بعضى نمىبينند ؛ هم‌چنين در ايّام غيبت ممكن است ، بعضى از شيعيان خدمت آن حضرت برسند و بعضى نرسند ، چنان‌چه در ابواب سابقه مشروح شد . هفتم : آن‌جناب مانند آفتاب به هرچيز ، به حسب قابليّت و استعداد ، سؤال به لسان حال يا مقال و نطلبيدن اجر و جزا نفع مىرساند ، حتّى دانستن انتساب آن خير به او ، بلكه با جحود آن و نسبتش به غير ، ضررى از اين انكار به دامن عصمت و جلال او نرسد و از سيرهء مرضيّهء خود و افاضه فرمودن خير دست برندارد ؛ همان‌طور از منكر