الشيخ علي اكبر النهاوندي
215
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
سجّاده را برداشتم و آن مرد رفت ، از خوفم در را محكم بسته ، به خانه شدم تا شب شد . پاسى از شب كه گذشت ، دقّ الباب كردند . با خوف تمام عقب در رفتم ، گفتم : كيست ؟ ديدم همان سجّادهبردار است كه با عجز تمام و الحاح ما لا كلام عذر مىخواهد و قسمهاى مغلّظه به من مىدهد كه در را بگشايم . من از خوف نمىگشودم ، تا آنقدر قسم ياد كرد و الحاح نمود كه به صدق وى يقين كرده ، در را گشودم ، ناگاه بر پاهاى من افتاد و شروع به بوسيدن و عذر خواستن كرد . گفتم : اى مرد ! آنچه بود و اين چيست ؟ گفت : مرا ملامت مكن ! وقتى از نزد تو رفتم ، نماز شام و عشا را كرده ، خوابيدم . در عالم واقعه ديدم صاحب الزّمان عليه السّلام ظهور كرده ، من با شتاب خدمتش رفتم ، فرمود : اى فلان ! عباى تو ، مال فلانى است و تو ندانسته از ديگرى خريدهاى ، به صاحبش ردّ كن ! ردّ كردم . سپس فرمود : اين قباى تو مال فلانى است و همچنين تا اينكه جميع البسهء مرا به مردم داد . آنگاه به خانه ، فروش ، ظروف ، مواشى ، عقارات و ساير مخلّفات من شروع كرد و براى هركدام مالكى يافت ، به او ردّ كرد و فرمود : زنى كه در حبالهء تو است ، اخت رضاعيّهات مىباشد و تو ندانسته او را تزويج كردهاى ، او را ردّ كن ! ردّ كردم . پسرى قاسم على نام دارم كه ناگاه در همان اثنا پيدا شد ، همينكه نظر حضرت بر او افتاد ، فرمود : اين پسر نيز از همين زن به هم رسيده ، ولد حرام خواهد بود ، شمشير بردار و گردن او را بزن ! من در غضب شده ، گفتم : به خدا قسم ! تو سيّد و از ذرّيّهء پيغمبر نيستى ، چون جاى آنكه صاحب الزّمان باشى ، همينكه اين سخن را گفتم ، از خواب بيدار شدم ، لذا دانستم ما قوّهء اطاعت او را نداريم .