ميرزا حسين النوري الطبرسي
58
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
و منبرى از نور نصب كردند كه از رفعت ، بر آسمان سر بلندى مىنمود و در همان موضع تعبيه كردند كه جدّم ، تخت را گذاشته بود . پس حضرت رسالت پناه محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، با وصى و دامادش على بن ابى طالب عليه السّلام ، با جمعى از امامان فرزندان بزرگوار ايشان ، قصر را به نور قدوم خويش ، منوّر ساختند . پس حضرت مسيح به قدم ادب از روى تعظيم و اجلال ، به استقبال خاتم انبيا ، محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، دست در گردن آن حضرت در آورد . پس حضرت رسالت فرمودند : « يا روح اللّه ! آمدهام كه ملكه فرزند وصىّ تو ، شمعون الصفا را براى اين فرزند سعادتمند خود ، خواستگارى نمايم . » و اشاره كردند به ماه برج امامت ، امام حسن عسكرى عليه السّلام ، فرزند آن كسى كه تو نامهاش را به من دادى . حضرت عيسى عليه السّلام نظر افكند به سوى حضرت شمعون و گفت : « شرف دو جهانى به تو رو آورد ، پيوند كن رحم خود را به رحم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . » شمعون گفت : « كردم . » پس همگى بر آن منبر بر آمدند و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خطبهاى انشا نمود و با حضرت مسيح ، مرا با حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام ، عقد بستند و فرزندان حضرت رسالت با حواريان گواه شدند . چون از خواب سعادت مآب بيدار شدم ، از بيم كشتن ، آن خواب را براى پدر و جدّ خود نقل نكردم و اين گنج يگانه را در سينه ، پنهان داشتم و آتش محبّت آن خورشيد فلك امامت ، روز به روز در كانون سينهام ، مشتعل مىشد و سرمايهء صبر و قرار مرا ، به باد فنا مىداد تا به حدّى كه خوردن و آشاميدن ، بر من حرام شد و هر روز چهرهام كاهى مىشد و بدن مىكاهيد و آثار عشق پنهان ، در بيرون ظاهر مىگرديد . پس در شهرهاى روم ، طبيبى نماند كه جدّم ، جهت معالجه حاضر نكرده باشد و از دواى درد من ، از او سؤال ننموده باشد . چون از علاج درد من مأيوس گرديد ، روزى به من گفت : اى نور چشم من ! آيا در خاطرت ، در دنيا هيچ آرزويى هست تا به عمل آورم ؟ گفتم : « اى جدّ من ! درهاى فرح را بر روى خود بسته مىبينم ؛ اگر شكنجه و آزار اسيران