ميرزا حسين النوري الطبرسي
429
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
چون به در قصر رسيدم دو خادم را ديدم كه جامههاى سفيد داشتند ، سلام كردم بر ايشان ، نيكو جواب دادند و گفتند : « بنشين كه به تو خيرى رسيده . » و يكى از آنها برخاست و رفت . قدرى نگذشت كه بيرون آمد و گفت : برخيز ! داخل شو ! برخاستم و داخل قصرى شدم كه به خوبى آن نديده بودم و نه به ضياى او . خادم پيش افتاد و پردهاى را كه بر در خانه آويخته بود بلند كرد . آنگاه به من گفت : داخل شو ! داخل خانه شدم . جوانى را ديدم كه در وسط خانه نشسته و از بالاى سر او از سقف ، شمشيرى طولانى معلّق است كه نزديك بود ته شمشير به سر او برخورد و گويا آن جوان ، ماهى است كه مىدرخشد در تاريكى . سلام كردم و جواب سلام داد با لطف كلام و احسن ، او آنگاه فرمود : « آيا مىدانى من كيستم ؟ » گفتم : نه ! فرمود : « منم قائم از آل محمّد عليهم السّلام ! منم آن كه خروج مىكنم در آخر الزمان به اين شمشير ! - و اشاره كرد به آن - پس پر مىكنم زمين را از عدل ، چنان چه پر شده از جور . » پس به رو در افتادم و صورت به خاك ماليدم . فرمود : « مكن ! و سر بلند كن ! تو فلانى ، از شهرى كه در جبل است كه آن را همدان مىگويند . » گفتم : راست فرمودى اى مولاى من ! فرمود : « آيا مىخواهى كه برگردى به سوى بلد خود ؟ » گفتم : « آرى ! اى مولاى من ! بشارت دهم ايشان را به آن چه خداوند لطف فرمود به من . » پس مرا به خادمى اشاره كرد ؛ دست مرا گرفت و كيسهاى به من داد و مرا بيرون آورد و برد و چند گامى رفت . پس نگاه كردم به سايهها و درختان و منارهها و مساجدى . پس گفت : اين بلد را مىشناسى ؟ گفتم : در نزديكى بلد ما ، بلدى است كه آن را اسدآباد مىگويند و اين شبيه به آن است .