ميرزا حسين النوري الطبرسي

428

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )

مفترى است . « و لا حول و لا قوة الّا باللّه العلى العظيم . » گفت : نسخه كرديم اين توقيع را و بيرون رفتيم از نزد او . چون روز ششم شد ، برگشتيم به نزد او و او در حال احتضار بود . به او گفتند : وصىّ تو كيست بعد از تو ؟ گفت : از براى خداوند امرى است كه آن را به آخر مىرساند و وفات كرد رحمه اللّه . و اين آخر كلام او بود . « 1 » حديث بيست و هفتم نيز روايت كرده از احمد بن فارس اديب كه گفت : شنيدم در بغداد ، حكايتى كه حكايت كردم آن را از براى بعضى از اخوان خود ؛ چنان چه شنيده بودم . پس سؤال كرد از من كه آن را به خطّ خود بنويسم و نتوانستم او را مخالفت كنم . و آن چنان است كه در همدان طايفه‌اى هستند كه ايشان را بنى راشد مىگويند ؛ همهء ايشان شيعه‌اند و مذهب ايشان مذهب اهل امامت است . پس سؤال كردم از ايشان از سبب تشيّع ايشان بين اهل همدان . شيخى از ايشان كه در او آثار صلاح بود و هيأت نيكويى داشت گفت : سبب آن ، اين است كه جدّ ما كه ما منسوبيم به او به حجّ رفت و چون از حجّ فارغ شد و چند منزل از باديه را طى كرد گفت : ميل كردم كه فرود آيم و قدرى پياده راه روم . پس رفتم تا آن كه خسته شدم . ايستادم و گفتم : اندكى مىخوابم ، چون قافله آمد ، برمىخيزم . پس ، بيدار نشدم مگر به حرارت آفتاب و كسى را نديدم . وحشت كردم و نه راه را ديدم و نه اثر قافله را . پس توكّل كردم بر خداوند تبارك و تعالى و گفتم : متوجّه مىشوم به سمت مقابل خود . و قدرى راه رفتم ، پس رسيدم به زمين سبزه‌زار با طراواتى كه گويا قريب العهد بود به باران . پس ديدم خاك آن زمين را كه پاكيزه‌ترين خاك‌هاست و نگاه كردم در وسط آن زمين به قصرى كه لمعان داشت ، مانند شمشير . گفتم : كاش مىدانستم اين قصر را كه هرگز نديده و نشنيده بودم . پس به سمت آن رفتم ،

--> ( 1 ) . الثاقب فى المناقب ، ص 603 - 604 .